نگاه کن!

برای خودم!
"بخاطر تمام دردهایی که تحمل میکنم وهیچ نمیگویم!"
آخر این نمی شود!
که من در پس پرده های بغض وگریه،
هر شب خدا تا صبح،
بوته کوچک شعری را نشا کنم
و تو آنسوی آسمان ستاره ها،
به خواب اقاقیا ویاسمین وشقایق بیایی!
دیگربه این کوره راه بی نام و نشان عاشقی کاری ندارم!
می خواهم بروم!
می خواهم بروم آن سوی دریا ها !
می خواهم به همان سرزمین سرخ لاله ها برگردم !
آنجا که باشم،
وقتی باران ببارد،
همان پس کوچه ی باریک بدون آفتاب،
به تنهایی تمام شعرهایم را کامل خواهدکرد!
هرگزبی خبرنبوده ام !
می دانم که دیگرنشانی از آن یادگاری کهنه وبی رنگ من نیست!
می دانم که تنها یاد واره ی خار آن گل سرخ،
در خیال درخت کوچه باغ خاطره ها باقی ست!
اما ببین !
گلبرگهای پر پر شقایق لای دفترم،
هنوز به سرخی همانروز دور دیدار است!
نگاه کن! می بینی؟!!
بی تو نمی خندم!

"تقدیم به همه آنهایی که برای عاشق بودن ارزش قائلند!"
نه!بی تو نمی خندم!
نه!
به خدا تمام خنده های خام بی خیال مردم دنیا،
به یک تبسم کوتاه دیدار دوستان همدل نمی ارزد!
به تبسم شفق،
یا دقیقتر بگویم،
لبخند زیبای صبح !
حال اگر تبسم من در ازدحام واژه و شعر نمی گنجد،
گناهش به گردن تو!
که من و این دل وامانده را،
چشم به راه ترنم ترانه صبح گذاشته ای !
هنوز،
هر صبحگاه، نزدیک گل بانگ اذان که می شود،
کنار خیال خالی هرچه لبخند است، می ایستم،
دل به وسعت دریای رویا می دهم ،
و می بینمت ،
که با لباسی به رنگ اقاقیا واطلسی،
پرسه زنا ن به سمت کوچه های خنک خاطرات می روی!
نه بی تو نمی خندم!
به نیامدن همیشه ی نگاه ستاره صبح قسم !
تمام راه های خنده های بغض آلودم،
با رگبار گریه های شبانه،
همیشه ازچهره ی خسته و خیسم
پاک می شود!
تا تو بیایی!

صدای گام های صبح می اید!
دوباره آمدی و
کنار پنجره ی سحر،
روی گلبرگهای یاسمین،
شعری نوشتی و رفتی؟
این بار صدای قدم های تورا،
از پس پرده ی باران و شبنم شنیدم!
حال به اولین ستاره افق که میرسم،
میپرسم:
" آیا شاعر غزلپوش تو را
که هرشب ، عشق وانتظار،
در برگ های کهنه ی،
دفتر دل عاشقان تو می نوشت ،
دیده است!"
اما نه!
تو که نشانی شاهراه ستاره را به ما نداده ای!
پس چگونه در پی تو مدام،
از سیب و ستاره و روشنی قصرهای کاغذی بنویسیم؟
همیشه خداگفته ام،
هزار پروانه هم که بر برگهای دفتردلمان بچسبانیم!
بوی یاس واقاقیا ی خیال تو را نخواهد داد!
هیچ وقت بهار طلایی ما بدون تو
رویای روزآیینه وحیات را
نخواهد داشت! آقای من!
هیچ وقت خدا! نخواهد داشت،
تا تو بیایی!
کوچه های خیس کودکی!
به من میگویند که تو کم طاقتی! اما
من به این می اندیشم
که هرگز فرا تر از گلبرگهای اندیشه ام
از کسی متوقع نبوده ام!
پس چرا چنین بیرحمانه آزارم میدهید؟
شاعری میگوید :
"شاعر که شدم
سیم های سه تارم را
به سبزه های سبز سبزده گره می زنم"
اما من می اندیشم که حتی شاعری نیز
راهی برای این دل وامانده در اینهمه چرا نمی گشاید
اما با این دنیای بیخبر از همه چیز
" شاید که شاعری
تنها راه رسیدن به دیار رؤیا
و کوچه های خیس کودکی باشد"!
عسل بانو!

حال،
از تمامی رویاها، تنها ،
خواب دختر کی کوچک مانده ست،
که شباهتی شگرف به دختری از تبار توران دارد!
حال که آسمان می بارد،
هوا پر از شمیم
موهای این دخترک کوچک است !
که از هنگام تولد،
هنوز بوی عشق و باران و خاک می دهد!
حال،
مدام از پی نشانی او،
استکان چایم را نگاه میکنم!
همیشه این چشم بی قرارم،
با انتظار و بدرقه باران آشنا بوده!
مدام این دل وامانده ی دردمند را ،
با باور بیهودگی عشق،
آشتی می دهم!
باید این ساده بداند،
وقتی دختر آفتاب، عسل بانو می آید ،
دیگر به خانه ی خواب و خاطره، باز نخواهم گشت!

