پاسارگاد سرزمین موعود
وقتی به 135کیلومتری شیراز میرسی، یک تابلو را میبینی که به تو میگوید"به مجموعه آثار کهن باستانی دشت پاسارگاد خوش آمدید"وقتی از جاده به سمت پاسارگاد منحرف میشوی،خودرا در ابتدای یک جاده خلوت می بینی که ناخودآگاه قلبت را میفشارد.در دوسمت جاده، درختان زبان گنجشک هفتاد هشتادساله ، باشاخ وبرگ گنبدی شکلشان،صف کشیده اندو دردوسوی آنها مزارع گندم پر بارو سرسبز، بانسیم ملایم و لطیفی ،آرام آرام تکان میخورند وهوا بی نظیر وبینهایت ملایم ودل پذیر است. وقتی یواش یواش در طول این جاده جلو میروی( ودلت نمیخواهد که تمام شود )،درست در انتهای آن آرامگاه کوروش کبیر را میبینی.ساده، اما باشکوه ،با چنان وقار وجلالی پا برجاست، که ناخود آگاه از دیدنش موی براندام هر ایرانی وطن پرستی راست میگرددو اشک در چشمان هر صاحب دلی حلقه میزند .ناخواسته براو که بزرگترین مرد تاریخ ایران است (مردی که وجودش هرگز تکرار نشد)سلام میدهی:"سلام برتو ای عظمت وشکوه از دست رفته".برگرد آن مزار گرانقدر طواف وار می چرخی وبااو که حتی پیکر بیجانش دیگر در آن جانیست، راز دل میگوئی ،اوبگونه ای پدر همگی ماست.دشت پاسارگاد گویی تکه ای از بهشت است، غرق در گلهای رنگارنگ وحشی.آنقدر زیباودل انگیز است که ناگفته میفهمی چرا برای ایرانیان باستان مقدس بوده است.این حس تقدس ترا نیز در بر میگیرد،آنچنان که احساس سبکی میکنی.این احساس که برجاده ومکانی پا میگذاری که پیش از تود در 2600سال پیش انسانهایی بزرگ وتکرار نشدنی بر ان پای گذارده اند ،تک تک سلول های بدنت را از هیجان منقلب میسازد وبا خود می گویی:"شاید من از تبار یکی از آنان باشم".این زیباترین فکری است که ترا در بر میگیرد .ولیکن آنچیزی که بیشتر قلبت را میفشارد، نامردی وناپایداری دنیاست.با خود می اندیشی:" کوروش آنقدر بزرگ وآنقدر شریف بود که تا امروز نام نیکش پا برجاست ولی به هر صورت از این دنیای فانی رخت بربست .اما من چه؟ چه کرده ام که دیگران ولو برای چند ثانیه از من یاد کنند؟".واین احساس تلخی است که خواهی نخواهی بسراغت می آید.وقتی که از مجموع کاخهای زیبا واستثنایی بارعام واختصاصی کوروش ،ارامگاه کمبوجیه،تل تخت وکاخ دروازه انسان بالدار دیدن میکنی به شکوه وعظمت پارس ،شکوه وعظمتی که از دست رفته ونابود شده ،حسرت میخوری. تنبه ات زمانی به اوج خود میرسد که نقل قولی از کوروش را میخوانی:"ای انسان،هر که باشی واز هر کجا بیایی ،زیرا میدانم خواهی آمد،من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا کرده ام ،بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک نبر!".
گریز ودرد
رفتم مرا ببخش ومگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده است
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه وجنونم کشانده بود
رفتم،که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگه بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو،که چرا رفت،ننگ بود
عشق من ونیاز تووسوزوساز ما
از پرده خموشی وظلمت،چونور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم،که گم شوم چویکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش وجنگ زندگی
من از دو چشم روشن وگریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته واسیر
روحی مشوشم که بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها وپشیمان زگفته ها
دیدم که لایق تووعشق تونیستم
فروغ فرخزاد
من ستاره را انتخاب کردم
بنگراين دومظهرزندگاني را
كه چه دردناك به تو ارمغان مي دهم فرزند
بنگروبگزين
يكي يوغ است
هر كه آن را بپذيردكامياب ميگردد
چونان نر گاوي رام،درخدمت خان
بربستري از كاه گرم خواهد آرميد
وقصيل فراوان خواهد يافت
ودومي
رمزي است كه خويشتن من پديد آورده است
چونان قله اي كه با كوه به دنيا مي آيد
وآن ستاره است كه نور مي افشاند ونابود ميكند
وچون در دست حاملان خود بدرخشد
تباهكاران ميگريزند
آن كه نور به همراه دارد
هميشه تنهاست
***************************************************************************
خوزه مارتي
يوغ بردگي توام با راحتي يا ستاره تنهاي تلاش براي آزادي؟
من ستاره را انتخاب كردم.
خشایارشا ودرد بی پولی
يك نگاهي به دروديوار وفضاي كتابخانه بزرگ دانشگاه كرد وبعد يك راست رفت به سراغ كتابداري كه بعد ازمكانيزه شدن كتابخانه دانشگاه ،پشت كامپيوتر، جاي برگه دانهاي قديمي را پر كرده بود.اسم كتابي را كه ميخواست بهش گفت ،اوهم بعد از چند لحظه جواب داد : از اين كتاب واز اين نويسنده ده نسخه در كتابخانه موجوده اما در حال حاضر همه به امانت رفته اند!.چنان آهي از نهادش بلند شد كه باعث شد كتابدار با تعجب بسيار بهش نگاه كند.بنابراين خودش را مجبور به توضيح ديد:"اه...،مي دانيد خيلي به اين كتاب احتياج داشتم!".كتابدار كه خانم ميانسالي بود با مهرباني گفت:"متوجه شدم! ،مي توانيد به جاي اين كتاب، كتاب ديگري را با همين عنوان ،ازمولف ومترجم ديگري ببريد كه الان هم در كتابخانه موجود است!."پاسخ دا د: "خيلي ممنون، اما من به اين نسخه احتياج داشتم!،به هر صورت از لطفتان متشكرم". وقتي از در بيرون مي آمد باخودش گفت آخه اين شانسه كه من دارم؟،كتابخانه به اين بزرگي بايد ده سري كتاب تاريخ تمدن باستان داشته باشه، آنوقت هر ده جلدش هم امانت باشه؟واقعا كه!.توي خيابان به طرف كتاب فروشي بزرگي كه سر راهش بود وهر وقت كه پول داشت كتابهايش را از آنجا مي خريد، راه افتاد. اما خودش هم ميدانست كه فايده اي ندارد ،چون بقدر كافي پول نداشت .از وقتي كه آن فيلم را ديده بود يك چيزي مثل خوره به جانش افتاده بود كه برود وتحقيق كند و بفهمد چقدر داستان را درست بازسازي كرده اند! .داستان فيلم در مورد تاجگذاري استر ملكه يهودي تبار خشايارشا، پادشاه بزرگ هخامنشي بودواو بعد از ديدن فيلم تلخ وتوهين آميز سيصد كه خشايارشا بينوا را، توي ذهن دنيا ، بعنوان يك شاه زن نما جا انداخته بود ،ديگر قادر نبود، هر چيزي را به اين راحتي بپذيرد.هر چي كتاب در اين مورد داشت خوانده بود ،اما همه سر نخها به يك كتاب ختم شده بود،آن كتاب را هم نتوانسته بود بخرد!، چون اولا، دوره سه جلديش را با هم ميفروختند دوما، قيمت كتاب پنجاه هزار تومان بود !،درحالي كه همه موجودي كيفش به نصف ان مبلغ هم نميرسيد!دقيقا يك هفته بود كه شبها تا صبح خواب لشگر كشي خشايار شا را به مصر ميديد!، مسير حركت لشكر ايران از روي نقشه وغيره وغيره.صبح ها وقتي از خواب پا ميشد انگاري كه از سفر زمان برگشته، تمام ذهنش پر شده بود از اسامي شخصيتهاي تاريخي كه نزديك به دو هزار وششصد سال پيش زندگي ميكردند!.ديگه كلافه شده بود.آنروز هم بعد ازاينكه حالش توي كتابخانه دانشگاه حسلبي گرفته شد،طبق عادت ،راهي كتابفروشي بود. وقتي رسيد، داخل شد ويكراست سراغ كتب تاريخي رفت، با نااميدي يك نگاهي به اطرافش كرد، چند آقاي مسن كه قيافه شان به استادهاي دانشگاه مي خورد،كتاب به دست غرق مطالعه بودند .ناگهان فكري به خاطرش رسيد!،چرا كه نه؟!،كتاب مورد نظرش را برداشت وبا وسواس قسمتي را كه احتياج داشت پيدا كرد وشروع به خوانن كرد آنقدر غرق مطالعه بود كه خودش هم نفهميد چه مدتي را آنجوري سر پا داشته مطالعه ميكرده ،اما چه اهميتي داشت؟!، مهم اين بود كه آنچيزي را كه مي خواست بفهمد، فهميده بودو حالا چشمهايش داشتند از خوشحالي برق ميزدند.در همين افكار خودش غرق بود كه ديد كمك كتابدار كتابفروشي، دارد به سمتش مي آيد، بنا براين كتاب را بست و با دقت سر جايش گذاشت.وقتي كتابدار بهش رسيد پرسيد:ميتوانم كمكتان كنم؟،فاتحانه ودرحاليكه لبخند پيروزمندانه اي برلب داشت جواب داد:ديگه نه! ،حل شد!.
شکل دگر خندیدن
جرئتی داد به من شکل دگر خندیدن
یک تنه به هشتاد نفر خندیدن
به هر آن چیز که با چشم خودم میبینم
به هر آن چیزکه در مد نظر خندیدن
گر شبی باشد و درحلقه ی رندان باشی
می توان از سر شب تا به سحر خندیدن
صبح دربدرقه ی حضرت ایشان با هم
تکه انداختن وتا دم در خندیدن
ذوق باید که تو را آب شود در دل قند
تا شود سهم تو از عمر شکر خندیدن
گاه گاهی بنشینیم وبخندیدیم به هم
خنده دار است به هم چند نفر خندیدن!
پیش از این خنده به جزوا شدن نیش نبود
جرئتی داد به من شکل دگر خندیدن
بهترین خنده همین است که من میگویم
یعنی آن گریه که پنهان شده در خندیدن
گرزمین هم خوردی باز در آن حال بخند
خنده دار است به هر حال دمر خندیدن
روز وشب خنده کن این کار چه عیبی دارد
آدمی را نکند رنجه، اگر خندیدن
خنده کن خنده!بدان حد که درآید اشکت
تا کند حال تو را زیروزبر خندیدن
درجهان هشت هنر را متمایز کردند
هست از جمله ی این هشت هنر خندیدن!
*************************************
ناصر فیض
سهراب
دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند،
لیک پاهایم در قیر شب است.
نفس آدم ها
سربسر افسرده است.
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
********************************
سهراب عزیزم


