عریضه نویسی من!!!!!
خوب!امروز تکلیف آینده ام روشن شد !،حالا می دانم که اگر یک وقت عذرم را از این اداره فکستنی خواستند، چکار باید بکنم.این اواخر بطور قابل ملاحظه ای در عریضه نویسی مهارت پیدا کرده ام!!!،بطوریکه اوازه ام در اداره پیچیده و اگر کسی کاری داشته باشد، اعم از دریافت تسهیلات اعتباری مسکن،حق جذب ،درخواست ارتقا شغلی،در خواست شغل برای همسر یا سایر اعضا فامیل،در خواست انتقال وغیره وذلک همه او را به سمت من راهنمایی میکنند که" برو فلانی برات بنویسه که حتما جواب بگیری!!!!!!!!"
مانده ام خوب نامه می نویسم؟،شم چاپلوسیم خوب کار میکند؟، توی حقه بازی وبقول دوستان سیاه کاری بالا دستی ها خبره شده ام؟یا اینکه بقول معروف فهمیده ام که آن بالایی ها دوست دارند چی بخوانند وهمان را برایش می نویسم!!!؟
تا به حال هفت عریضه پر روغن برای شخص مدیر عامل ابله مان (قدیمی وفعلی)نوشته ام که لااقل سه تایش بطور قطعی جواب داده است.فقط باید تایپ به روش غیر رایانه ای(کیف میکنید چطور فارسی پاس داشته می شود؟) را یاد بگیرم تا جلوی دادسرا بتوانم کار کنم!!!!!!!!!!!.
اصولا سر زبانم بهتر از قلمم کار میکند!، چون همیشه با امثال وحکم وشعر وحاضر جوابی وظریف گویی همراه است .البته این شق قضیه برای کسانی است که مجبورم در حرف زدن با ایشان، بدلیل بالادست بودن !،غریبه بودن!، داشتن سمت استادی !ویا رفاقت وصمیمیت بسیار نزدیک!، مراعاتشان را بکنم وگرنه بقول آقایان!، برجکی برای طرفی که بخواهد با من بگو مگو کند یا بنیادی از او خوشم نیاید، باقی نخواهد ماند!!!!!!.اصولا جایش فرقی نمی کند که کجاست؛مهمانی؟،جلسه؟،سمینار؟، کارگاه آموزشی؟،....فقط طرف مربوطه یا خودش داوطلبانه میگذارد ومی رود !،یا اینکه بیرونش می اندازم!!!!!!.
اوه!،متاسفم!،لطفا فکر بد نکنید!، من اینقدرها هم خشن نیستم!.بطور متوسط، ماهی یکبار این جور وقایع رخ می دهند وعموما به هنگام اتفاق کسی جز طرف سخن باقی نمیماند، چون بقیه جلوتر فرار کرده اند!!!.
اما به زمان شیوایی بیان !! یا به عبارت بهتر زمان چاپلوسی!! ،توجیه! یامجاب کردن!، هم کسی نمی تواند به پای من برسد!!!!. به همین خاطر رییسم سعی می کند تا جلوی شرکت مرا در شورای مدیران ویا جلسات مشابه بگیرد!!، چون می ترسد که جایش را غصب کنم!.(البته من بهش تلویحا گفته ام که احمق جون!!!!!!!! من اگه می خواستم جای کثیف تو را بگیرم تا به حال تو صد تا کفن پوسونده بودی!!!!!، اما فکر کرد شوخی میکنم!!!!!!!!)
چون تا به حال چند بار کار دست او سایر مدیران کل مربوطه داده ام وطرحی را که آقایان سه ماه تمام رفته اند وآمده اندو وانمود کرده اند که کار میکنند را، فقط در پنج دقیقه، ودقیقا باسه جمله، وتویی کرده ام که شخص ابله مدیر عامل گفته است:" خانم ... راست می گویند،چرا این قضیه را این طور دیده اید؟"ونتیجه آنکه اگر یک مدیر کل پیدا کردید که توی سازمان ،ازمن خوشش بیاید آنوقت جایزه دارید!!. در عوض هرچی نگهبان وخدماتی وراننده وفنی کار وقشر آسیب پذیر وبقول اشل اداری!!، هرچی از رده شغلی خدمات وفنی سراغ بگیرید ، از من تعریف می کنند.چون ذاتا ضدآدمهای الکی قوی وطرفدارقشر ضعیفم!.
شاید اگر خداوند هم عنایتی به من دارد( که همیشه داشته ومن قدر ندانسته ام)، از این رو باشد .چون او قوی است ومن ضعیف ترین!!!.
خدایا متشکرم!

دیگر برای چه بنویسم؟
امروزصبح یکی از دوستان زنگ زد واصرار کرد که فال امروزم را برایم بخواند.فال میگفت علیرغم اینکه خیلی صبورهستی وبرخود مسلط! اما انگار امروز طاقتت به آخر میرسد وبا یک نفر جر وبحث خواهی کرد!.آن دوست اصرار داشت که چون زنگ زده، آن مورد پیش بینی شده خودش نباشد!.
باید بگویم آری دوست رمال! امروز بقول بچه ها از آن روزهاست!!،امااز دیروزم خبر ندادی که از امروز بدتر بود.
خسته شدم اینقدر که ازهمه یاد کردم وهیچ کس از من یاد نکرد.
خسته شدم اینقدر که ....چه فایده ای دارد اینهمه نوشتن وتلاش عبث وبیهوده ؟!!
وقتی نمی توانم یعنی اجازه ندارم حرف دلم را بنویسم؟
وقتی آنقدر تحت نظرم که حتی با اجازه باید فکر کنم؟
چه فایده دارد وبلاگ داشتن وقتی حتی یک نوشته ان باب طبعم نیست؟!
چه فایده دارد این زندگی وقتی به من می گویند ننویس! نخوان! وموسیقی ممنوع؟!
چه تلخ است ممنوعیت شعر!
رنگ آفتاب دیدن قدغن!عاشق بودن یا شدن قدغن!زیبا بودن یاشدن قدغن!حرف دل یا حرف از دل زدن قدغن!انتخاب دوست جدید قدغن!دیدن دوستان قدیم قدغن!شادبودن یازیستن قدغن!
گریه کنید که همین گریه کردنهاست که....را زنده نگه داشته است!
حالم از این طرز تفکر بهم میخورد!
دلم از زندگی فرمایشی بهم میپیچد!
نمی خواهم خدا رابا جهنم یاد کنم!
دوست ندارم مرگ را با وحشت از خود دور کنم!
دلم نمی خواهد این دنیا را از آن دنیا زیباتر ببینم!
نمی خواهم آین دنیا را از آن دنیا زشت تر ببینم!
دلم می خواهد با دوستانم با ستاره عزیز به دیدن شاه عبدالعظیم بروم اما نمی شود!
دوست دارم بر روی نیمکت یک پارک ساعتها رفت وآمد مردم را ببینم اما نمی شود!
دلم می خواهد با دلم! تنها دوست غمگینم! به نمایشگاه نقاشی برویم وساعتها به یک تابلوی آبستره زل بزنیم ودر دریای رنگش غرق شویم اما نمیشود!
دلم میخواهد ساعتها یک گوشه ساکت بنشینم و به دیوار مقابلم در سکوت محض خیره بمانم اما نمی شود!
دوست دارم روز ها وروزها بدون یک کلمه حرف فقط دیگران را نگاه کنم اما نمیشود!
دوست دارم در خیابان به هر کس که میبینم ودوستش دارم، لبخند تعارف کنم اما نمی شود!
دلم میخواهد بدون سوتفاهم ،بدون توقع وچشمداشت، قلبم را، دوستیم را، با همه شریک شوم اما نمی شود!
اجازه نمیدهم دیگران، هر که باشد، برایم تصمیم بگیرند یا تعیین تکلیف کنند!!
دلم از این همه اسارت ودر بند بودن گرفته است!
نمی توانم آری !نمی توانم !دیگر قادر به ادامه این راه نیستم !پس میروم آنجایی که مرغ آن چمنم!
دیروز گفتم زمان پریدن من نیز میرسد شاید آن زمان اکنون باشد.
ما به کدام سمت می رویم؟!
صلحی دیگر!
اگر از من بپرسید میگویم تمام جنگهای دنیا به خاطر یک یادونفربیشتر نبوده و به میان کشیدن پای مردمان وملتها در این معرکه نامردی است.وقتی می گوییم آمریکاییها یا افغانیهاو...ویا وقتی می گویند ایرانیها!، بی انصافی کرده ایم وکرده اند.انسانیت حدو مرزی ندارد .مثل عشق که زبان وقومیت نمی شناسد.جنگ هر چه نباشد ،حتما ضد انسانی است وبه کار بردن کلمات حق وباطل، توجیهی است که بانیان آن برای رهانیدن خود، به کار می برند.در جنگ دوست ودشمن نابود می شوند.خانه ها ویران وشهر ها از میان میروند وآدمیان همچون عروسکانی در مسیر باد یک به یک به پرواز در می ایند .در جنگ، ما بی رحمانه از دشمن میکشیم ،چون دشمن ماست واگر ما نکشیم، او مارا خواهد کشت .ولی هیچ گمان کرده اید که دشمن نیز برای بی رحمی ونابودی ما همین دلیل را دارد؟.ادامه جنگهای بیهوده که جامعه جهانی برای آنها راه حل هایی ولو کمی منصفانه در نظر میگیرد،تنها به نابودی انسانهایی بیشتر می انجامد، چرا که در نهایت ضعیف تر محکوم به شکست است .
خاکمان ،وطنمان،کشورمان،شهرمان،قوممان ودینمان مقدسند!، اما، همگی جزئی از این عالم وآفریده یک خدایند.
بیایید زمین راخانه خود بدانیم وهدفمان ستایش وعبادت پروردگار یکتا باشد وائین مان را مهر وآشتی و دوستی قرار دهیم.
بیایید باهم به صلحی دیگر بیاندیشیم نه! جنگی دوباره!.
کلاغ پر!
دانشکده ما شاید قشنگترین جایی بود که میشد برای درس خواندن پیدا کرد به خصوص توی بهار!.پر از درختهای میوه وبوته های رز وشکوفه ژاپنی ویاس زرد بود.من همیشه درس خواندن را توی حیاط دانشکده و در یک نقطه دنج ،به کتابخانه وقرائت خانه آن ترجیح میدادم .اصلا من از اول آدم تک پر ومنزوی بودم.همه اون دختره رو که تنهایی در محوطه جلوی موسسه تحقیقات درس میخواند(یعنی من) را میشناختند واگر کسی عمدا یا سهوا خلوت مرا به هم میزد، تاوانش را هم میداد.بگذریم!آنروز هم از صبح زود یعنی ساعت هفت ونیم صبح(بیخودی که ده واحد بیست نمی گرفتم) مشغول درس خواندن بودم که دیدم یک کلاغ داره آنجا رژه می رود ،اول بهش اعتنایی نکردم اما بعد دیدم نخیر انگار تمرکزم را به هم میزنه،باکتابم چند دفعه سمتش تهدید کردم،اما محلم نذاشت!،بلند شدم وشروع کردم به کیش کردنش!!، اما انگار نه انگار که من اونجا بودم وداشتم کیشش میکردم !!،دیگه کاملا عصبانی شده بودم، اشرف مخلوقات وکم محلی یک زاغی؟!!!،باغیظ رفتم سمتش ،چند گام کلاغ پر رفت وایستاد ودر کمال وقاحت یک چشمی زل زد بهم !!!دیگه از کوره در رفتم من بدو!کلاغه بدو!اونقدر پر رو بود که نمی پرید!، همونجوری کلاغ پر می رفت .در حالی که دنبالش میکردم، سرش داد زدم:" اهای بچه پر رو بپر بروببینم !!!"وباکتابم نشونش رفتم، بالاخره پرید!.من که کاملا احساس اسکندر مقدونی به هنگام فتح پارسه را داشتم ،بایک لبخند مظفرانه برگشتم تا برم ودرسم را ادامه بدم .اما چشمتون روز بد نبینه!، با استادم مواجه شدم، اونهم استادی که باهاش خیلی رودر بایستی داشتم !!،از خنده ریسه رفته بود ومدام سرش را به راست وچپ برای من تکان می داد .فکر میکنم فرار کردم ویک هفته ای آفتابی نشدم.بعد که استادم را دیدم گفت:" فکر میکردم فقط این منم که از دست تو آرامش ندارم نمی دونستم به کلاغ زاغی های دانشکده هم رحم نمیکنی!!".خلاصه در کمال بدجنسی کلی منو خجالت داد!
حالا این منمو این دنیا ومشکلاتش! .اینبار نقش کلاغ زاغی را من بازی میکنم.هر چقدر که سختی های دنیا منو تعقیب میکنند، من از رو نمیرم.امابالاخره نوبت پریدن من هم میرسه!!.
طرح های آقای تحفه!
از روزی که مدیر عامل جدید وبیسواد وبی مایه مان آمد واز همه چیزهایی که میتوانست از حرفهای" آقای تحفه "گوش کند فقط بند کرد به تفکیک خانم ها وآقایان ومبارزه با مفاسد اجتماعی؟!!!!!!!!!!!وبعد هم مدیرکل بی عرضه وچاپلوس وخود شیرین وفرصت طلب ما( که اگر قرار به پرت کردن خود از بالای ساختمان هشت طبقه اداره ،جهت ایجاد رضایت در آقای مدیر عامل باشد، زودتر از همه خودش را پرت میکند)سریع طرح را اجرا کرد وما را که دوتا رییس اداره خانم وآقا در یک اتاق بودیم جدا کرد ویک اتاق اختصاصی به من داد(عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد؛باز بگید این تحفه آدم مزخرفیه)آره دقیقا از همان روز ،از آنجا که اینجا ایران است ومعمولا همه چیز معکوس جواب میدهد!،از ده تا همکار آقایی که داشتم وقبلاهر از چند گاهی برای سلام به اتاق من سر می زدند، حالا هر روز هشت تا توی اتاق من دارند، ظرف شکلات را خالی میکنند!!!.اصلا قرارهایشان را توی اتاق من میگذارند، انگار که کافی شاپه!!!!!!!.حقیقتا مانده ام که بهشان چه بگویم.آنروز آنقدر نگاهشان کردم، شاید از رو بروند، اما انگار نه انگار، آخر طاقتم طاق شد !وهمشان را از اتاق انداختم بیرون، اما اگر از رو رفتند ،نرفتند.باز یک ساعت بعد دانه دانه پیدایشان شد.تازه در کمال پر رویی از شکلاتهای رو میزم انتقادهم میکنند وسفارش می دهند، از فلان شکلات بخرید!!.این در حالی است که از قیافه مدیر کل مربوطه برایتان چیزی نگفته ام!، وقتی که دید در کمال استصال دراتاق رییس اداره وهم اتاقی سابقم نشسته ا م!!!.آخر بچه های گروهم مهمان غریبه داشتند ،منهم اتاق را در اختیارشان گذاشته بودم که راحت نهار بخورند!،رییسم داشت منفجر میشد، اما نتوانست چیزی بگوید!!.
از روزی که طرح تفکیک را اجرا کرده اند ،دوستانی که قبلا فقط یک سلامی عرض میکردند ،حالا خودشان را به صرف چای وشکلات دعوت میکنند.بعضی وقتها هم سفارش نسکافه می دهند .البته نه اینکه من زورم بهشان نرسد نه ،اما از این که به طرح آقای تحفه ومدیرعامل ابله مان دهن کجی میشود، لذت میبرم.اما بعضی وقتها هم خیلی جدی به همه میگویم بروید بیرون!، حوصله هیچ کس را ندارم!، مگر اینجا کاروان سراست ؟،شماها کاروزندگی ندارید؟،وقت کارانه دادن بهتان میگویم یک من ماست چقدر کره داره!! .به بچه های آن یکی اداره هم میگویم بروید اتاق رییس خودتان بنشینید ،در کمال پر رویی جواب میدهند،" فایده نداره آخه شکلات روی میزش نیست" واقعاکه!!
خلاصه مطلب این که این طرح هم مثل سایر طرح های احمقانه آقای تحفه نتیجه عکس دادهاست.
وای به حال بقیه مملکت!.
شهر خوب من تهران
سن من به این موضوع که از کی بچه تهران بودن مد شد، نمی رسد!، اما گمان میکنم از دوره پهلوی همچون چیزی باب شده باشد. به هر حال از هرزمان وبواسطه هر کس که پدید آمده برای ما اسباب درد سر شده است!.می پرسید چرا؟،الان خدمتتان عرض می کنم."آقا جان من بچه تهرانم ،واقعا بچه تهرانم، به کی بگم ،چرا باور نمی کنید!،یعنی چه؟!!!!!!!".ملاحظه فرمودید؟!.از زمانی که به خاطر می آورم ،هربار که از ما
(بنده وسه عدد خواهر وبرادر دیگر )سوال می شد که اهل کجایید وما می گفتیم تهران!، عموما باشلیک خنده یا یک عدد قیافه ناباور با یک علامت تعجب توامان با پرسش، مواجهه میشدیم.چنان لج من از دیدن این صحنه ها در می آمد که نگو و نپرس! ."آره آره !همه که توی این کشور بچه تهرانند"این جوابی بود که عموما دریافت می کردیم وهنوز هم میکنیم.من مانده ام که آخر بچه تهران بودن مثلا چه مزیتی دارد که بالهجه غلیظ شهرستانی ادعای تهرانی بودن کنیم .فکر نمی کنید دراین صورت اصالت ،قومیت وخانواده خودمان را نفی کرده ایم ویا اینکه به شهر مربوطه وهم ولایتی هایمان توهین می کنیم؟!!.
من اهل این شهرم نه به این خاطر که تهران است!،نه به این دلیل که پایتخت است!، نه به این سبب که تهرانی بودن مد است!،بلکه به خاطر این که خودم وپدرم وپدرش وپدر پدرش وهمین طور مادرم وکلهم خاندان متعلقه در این شهر به دنیا آمده اند.اجداد من در قحطی ها ودر جنگ جهانی دوم مرارت وبدبختی تهران را کشیده اند . ما دود این شهر را خورده ومی خوریم ،مامعتاد ترافیکش هستیم. در موشک باران تهران ، در بمباران گاه وبی گاه مهر آباد ودر کل بدبختی های این شهر ما سهیم بوده ایم .آن زمان که شهرستانی های عزیز از مصائبش گریخته اند؛ ما مانده ایم وساخته ایم، چون شهر ماست وماوای دیگری نداریم .ماییم واین تهران که دوستان عزیز هم محبت دارند ومدام آنرا بر سر ما خراب میکنند.
میخواهم بدانم که این آب وخاک است که ما را بدبخت میکند ویا به ویرانی میکشاند ؟.آیا این تهران است که دود وجنایت وفساد وبدبختی و چه وچه می آفریند؟ یا انسانها هستند؟ ،چرا وقتی بیمارمان در بیمارستان تهران مداوا می شود، شهر خوبی نیست ؟، آیا ما ،من تهرانی ؟شهر شما را برسرتان خراب کرده ایم ؟ آیا اجازه چنین کاری را به ما می دهید؟، نه !،نمی دهید !،پس ما چرا باید با نظر شما دوست شهرستانی موافق باشیم؟.
اینجا تهران است، شهر من!،شهر خوب من!،من دوستش دارم وهرگز تحت هیچ شرایطی ترکش نکرده ام وامیدوارم مجبور به ترکش نشوم.من اینجا زندگی میکنم.من به شهرم احترام میگذارم .
من تهرانیم ،ماهمه چشم عسلی، با پوست گندمی وموهای قهوه ای تیره ایم.ما همه خوش صحبت وخوش خنده وخاکی با قیافه های از خود راضی هستیم، تابا ما حرف نزنید، نمی توانید بفهمید که درونمان با قیافه مان متفاوت است!.ما در دوستی ثابت قدمیم،ما مهمان دوستیم ،شاید بیش از همه ایران! ،ما یک شهر کوچک داشتیم ،اما آن را با ایران قسمت کردیم .
پس" اینش سزا نبوددل حق گزار من کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید".
یک عالمه کتاب نخوانده!
به خاطرم هست ، زمستان گذشته که مطابق معمول به کتابفروشی همیشگی ام بر چهار راه طالقانی تهران، سر زدم، دیدم کتابها را حراج زده وحتی تا 50 درصد تخفیف میدهد.حسابش را بکنید، یکی مثل من که جنون کتابخوانی دارد وخیلی وقتها با دعوا ومرافعه کتاب را از دستش می گیرند ومی گویند تو بالاخره خودت را با این کتاب خواندن کور میکنی!!!،بیافتد وسط چنان خوان نعمتی!!،اول از اینکه آن کتاب فروشی می خواست از آنجا برود ناراحت شدم.بعد به این فکر افتادم تا آنجایی که جیبم جواب میدهد، از کتابهایی که آنجا داشت ومن نداشتم بخرم.اما ناگهان بیاد آوردم که هنوز15 جلد کتاب نخوانده دارم.بنابراین به آقای کتاب فروش گفتم: "آقای عزیز !،خیلی مایلم همه این کتابها را تا آنجایی که وسعم اجازه می دهد بخرم اما هنوز یک عالمه کتاب نخوانده دارم!".فکر می کنید جواب آن آقا چی بود؟،با یک تبسم گفت:"خانم محترم !،تمام لذت داشتن یک کتابخانه،در تعداد کتابهای نخوانده آن است،به خصوص زمانیکه بهشان نگاه میکنید وته دلتان از این خوشی که تا خیلی وقت دیگه کتاب تازه برای خواندن دارید ،ضعف می رود!!".واقعا حرف فیلسوفانه ای بود.تا آن موقع به قضیه این جوری نگاه نکرده بودم.
دور نمای صحبت آقای کتاب فروش را در نظرم مجسم کردم ولبریز از خوشی شدم.پس بهش جواب دادم:" واقعا که درست گفتید".پس با عزمی کاملا جزم، حدود بیست جلد دیگر هم از شاهکار های کلاسیک ومدرن دنیا را خریدم.حتی به یاد دارم برای بردن کتابها از دوستان وپیک موتوری کمک گرفتم .
خوب که فکر میکنم به این نتیجه م یرسم که دوری از مشتری مثل من ،حتما برای آن کتابفروشی ضایعه سنگین ودردناکی خواهد بود
ناصر عبداللهی
آن روز از معدود روزهایی بود که من تلویزیون نگاه می کردم،آنهم اخبار عصر را!،اما همین طور که به اخبار گوش می کردم وکتابی را که مقابلم بود، ورق میزدم،ناگهان با خبر اغما رفتن ناصر عبد اللهی متوقف شدم.یکی ازمعدود خوانندگان پاپ فارسی بود که به کارها وصدایش علاقه مند بودم ،واقعا متاسف شدم .تاسف من در روز های بعد، زمانی که خبر در گذشتش را شنیدم، به اوج خودش رسید .مرگ یک خواننده جوان پاپ فارسی که نه تنها علتش در پرده ابهام باقی ماند، بلکه شاید مسببین آن، سعی در لوث کردن قضیه نیز نمودندوالبته جای خوشوقتی داشت که با مقاومت جامعه هنری وطرفدارانش نتوانستند که نام عبداللهی را مخدوش کنند،اگر چه تمام تلاششان را کردند.
ناصر عبداللهی این خواننده جنوبی تبار استعدادی بود که زود از دست رفت.قصد سمپاشی وبدقلقی در مورد موسیقی، به ویزه پاپ فعلی این ور آبی، را ندارم ،اما نه تنها از شنیدن بعضی ترانه ها به سبب کیفیت آهنگ وصدای خواننده شان، گریه ام میگیرد، بلکه اصولا به این نتیجه رسیده ام که حتی یک بار شنیدن آنها جهت آشنایی با خواننده نیز ارزش وقت گذاردن را ندارد.من فرد کم حوصله ای هستم ودر امور مربوط به خودم با دقت اما سریع ،تصمیم می گیرم. بااولین کاری که از عبداللهی شنیدم ،سبک کارش را پسندیدم .اوهنوز خیلی جا برای بهتر شدن داشت ومی توانست در حد عالی خودش را بالا بکشد وکار کند .متاسفم که خدا همیشه بهترین ها را گلچین میکند.
خدا وشعر اینهایند پیوندان جاویدم
خوب امروز هم روزی است برای خودش، فردا هم تعطیله .منهم هزار تا کار دارم .باید بانک پارسیان برم ،خیاطی سر بزنم ،ژاکت بخرم،چند تا کتاب تازه میخوام، از همه مهمتر باید به نمایشگاه جدید موسسه فرهنگی هنری صبا سر بزنم .اما کوحسش؟.به یکی از بچه ها گفتم ،یعنی خواهش کردم ،بانک را جای من بره، اما بقیه اش چی؟.امان از میگرن که امان مرا بریده!!.یک هفته س که نه مطالعه حسابی داشته ام ونه مطلب حسابی نوشته ام .تازه از کار کردن وفیلم دیدنم هیچی نمیگم.دیشب هم یک فیلم سینمایی اسپانیایی بقول دوستان خفن دیدم،همین جوری که خواب درست وحسابی نداشتم ،بقیه اش را هم خواب آنخل دیدم.
عجب روزهایی است این روزها دلم برای خودم ، عمرم ،وقتم و زندگیم می سوزه که بیهوده هدر میره.تنها تلاشم در اینه که انسانی خوب باشم .کتاب می خونم تا بی سواد نمونم.
یک دانشگاه رفته مدرک دار بی سواد؟!!!!.مطالعه وتلاش آموزشی سمعی وبصری!!،هنرمند؟،خبرنگار؟ ،نویسنده؟؛وبلاگر؟،کارشناس؟،رییس گروه کارشناسان؟،مسئول آموزش؟معاون گردان عاشورا؟،یک انسان خوب؟،یک انسان بد؟،یک آدم خوش اخلاق؟،یک انسان غمگین؟،یک موجود پر شر وشور؟،یک همکار ساکت؟،یک مشتری بی آزار؟،مهربان؟،بدجنس؟،پر توقع؟،من کی ام؟.آخر خودم هم نفهمیدم.
من از تلاش دست بر نمی دارم اگر چه بسیار خسته ام، اما میخوانم ومینویسم ومیبینم و میشنوم آنچه دیدنی است وشنیدنی!.
آری ما زنده ایم زندگی پیشکش.
من آن انسان تنهایم
که می فهمم غم وحرمان تنها را
سکوت صبرداران را
خروش خشم داران را
ولی هرگز ترا ای کودک نادان شادی ها نمیفهمم
نیازم پیش کس ها نیست
خداوشعر اینهایند
پیوندان جاویدم
دل نوشته ای برای خدا
امروز چنان دلشکسته وپریشانم که حد ندارد . به خاطر دارم استادی به من میگفت فلانی برخی حرفها را نمی توان گفت وباید یا خود به گور برد.آخ استاد کجایی که دستان پر برکتت را ببوسم.
خدایا از تو گله مندم در این ساعت که صدای موذن به گوش میرسد از تو شکایت میکنم بر تو!.چرا ،چرا وچرا مرا اینگونه دل نازک آفریده ای ؟،چرا حرف مردم ونگاه دیگران اینگونه ناجوانمردانه قلبم را سوراخ میکند؟،چرا نمیتوانم بگویم؟،چرا نمی توانم بنویسم؟،چرا نمی توانم بغضم را، بغضی را که در گلو دارم، دردی را که در سینه دارم، فریاد بکشم؟،چرا؟،چرا؟،چرا؟.این تحملی که میکنم ، اینهمه صبوری، این همه درد،این همه اشک را میبینی؟،دلت برای من نمی سوزد؟،منی که این همه دوستت می دارم؟!،منی که اینهمه صدایت میکنم!،پس چرا مرا نمی بینی؟چرا صدایم را نمی شنوی؟.
دیگر دوست نمی خواهم،دیگر هم درد نمی خواهم، دیگر همدل نمی خواهم، دیگر همراه نمی خواهم،دیگر کسی را نمی خواهم ،هیچ کس را!.اما هنوز، تورا می خواهم ،باز هم میخواهمت، بیشتر از همیشه ،هر چند که دوستم نداری، هر چند که پاسخم را نمی دهی.
خدایا بندگانت همدیگر را آزار میدهند.قلب هم را میشکنند ،با هم سنگدلی میکنند.خداوندا دیگر انصاف در میان ما نیست،به هم رحم نمی کنیم.خدایا چه راحت به هم دروغ می گوییم .چه آسان از اشک هم می گذریم. تمام شد آن زمان که اشک قدرو قیمتی داشت ،حال به دیدن گریه یکدگر اظهار انزجار میکنیم.خدا،خدا،خدا به من گوش میکنی ؟ قلبمان از سنگ است.خدایا من بنده بد تو هستم وامروز از همیشه بدترم!.اما اکنون که با این دل شکسته ودردمند ،با گونه های خیس از اشکم برایت می نویسم ،برایم مهم نیست اگر هیچ کس آن را نخواند ،چون آنچه را که باید به تو می گفتم ،،گفته ام.آیا شنیدی درد نامه مرا؟


