زنده ایم زندگی پیشکش
امروز رفتم ودیدم تموم خرده نونهایی که برای کبوترها پشت پنجره ریخته بودم رو خورده اند.انوقت یادم اومد که امروز براشون هیچی نریختم، از بس که حواسم پرت خودم بود.این جور وقتها بد جوری دلم میگیره، یادم میاقته که باز تمام مدت فکر خودم بوده ام وباز خودمو دعوا میکنم ومیگم ای خود خواه! کی این خود پسندیت تموم میشه؟! اما تمومی نداره.دلم خیلی گرفته .خسته ام خیلی خسته ام .اوایل فکر میکردم ، خستگیم از کاره ،بعد فکر کردم از مردمه،از خودمه، از ایرانه، از تهرانه، از دنیاست ،اما این اواخر فهمیدم از زندگی کردن خسته ام.این زندگی که تمومی نداره.نه نداره تازه با مرگ باید حساب وکتاب همین زجر هایی که این ور کشیدم وبه پام هزار ویک گناه نوشته اند را پس بدم .از خودم بدم اومده ،بد اخلاق ،کم ظرفیت،بهانه جو و بی حوصله شده ام.امروز یکی از خانمها که باهام دوسته اومده بود سرش را توی اتاقم کرده بود، بدون اینکه ببینمش ویاحتی متوجهش بشم .یک دستم را به سرم تکیه داده بودم وبا یک دست دیگم یک دستی تایپ میکردم بدون انکه مانیتور را نگاه کنم،با صدای خنده اش سرم را بالا کردم دیدمش! بهم گفت بی صدا!،نا پیدا! چه کار میکنی که نیستی؟.طبق معمول گفتم:زیر سایه پروردگار زنده ایم زندگی پیشکش!!!!!!!!!!!!
به خودم میگم بقول اکبر عبدی تو فیلم مادرخسته شدی اینقدر که مردی.اما من که دغدغه خوشبختی ام نیست. پس می ایم با سبدی از ترانه واویشن!!!
نمیدونم یک وقتهایی ارزو میکنم میتونستم یک جایی جلوی تئاتر شهر یا تالار وحدت با لباس مبدل گداها بشینم شاید بتونم یک بار دیگه رفت وامد دوستام رو که یکباره وخیلی اسون از دستشون دادم ببینم.شاید هم یک هنرمند فقیر از سکه های ته جیبش چند ریالی به من کمک کرد!!.گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
در اتاقم بازه همه میان ومیرند وبا تعجب منو نگاه میکنند که از صبح تاعصر سرم روی کیبرد خمه وتایپ میکنم وگاه گاهی انهم وقتی مستقیما مورد خطاب قرار می گیرم سرم رو بالا می گیرم .وقتی چند تا لکه کوچک سیاه چشمک زن یادگار لیزر درمانی این اواخر جلوی چشمم ظاهر میشند و انقدر اعصابم رو به هم میریزند که دیگه همه چراغ ها رو خاموش میکنم،یادم می افته که چه سخته زندگی برای انهایی که نمی تونند ببینند.دکتر فوق تخصص شبکیه ام که ادم فوق العاده خوب ومهربونیه میگه :خانم نباید عصبی بشید!.راست میگه هر وقت عصبیم.این باصطلاح مگس پرونها بیشتر میشند، اما لبخندی میزنم وتو دلم میگم :شوخی می کنی دکتر نه؟!!!!!!!!!.خودش انقدر صبور وبا حوصله س که همیشه بهش حسودیم میشه.
دندون پزشکم عادت داره وقت کار کردن مثلا در اوردن کیست دندون وجراحی اواز بخونه!!! بی خبر از زجری که مریض زیر دستش میکشه!!دفعه اخری که پیشش بودم گفتم: دکتر خداییش دیگه اگر تموم دندونام بریزه تودهنم نمیام!!!!باتعجب گفت:چرا؟جواب دادم اینقدر که این دفعه اذیت شدم.شگفتیش برام جالب بود .یادمه دفعه اول که برای کشیدن دندون عقل پیشش رفتم دندونو بی حس که کرد تا خواست بکشه دادزدم صبرکن دکتر!!! با تعجب گفت:چرا؟چی شده؟گفتم :خنده ام میگیره اخه یاد یک کارتون افتادم.باحیرت وخنده گفت:تودیگه اخرشی همه می ترسند تو خنده ات میگیره؟.
تا به حال اینقدر بی حال وبی دل ودماغ نبوده ام.به آقای خدماتی گفتم برام چای کمرنگ بیاره تلخ میخورمش بیشتر کیف میده.دهن ادم گس گس میشه،تازه اگر کال ودم نکشیده باشه بهتره!!!
اره خودم میدونم همه عادتهام عجیب وغریبه!!!بیست وچهار ساعت پشت هم بارون اومده وتازه قطع شدهوا داره صاف میشه. ایول هواشناسی که یک بار توعمرش درست پیش بینی کرد.باد میادوبا ابرها تنیس بازی میکنه.پنجره ام بازه وهوای سرد خودشو سر میده تواینجا گرمه من هم چای خوردم خوشم میاد اما مطمئن نیستم بیرون باشی و لباس مناسب تنت نباشه وباز همین قدر خوشت بیاد.باد میخوره به پالتوم وبوی عطر سبک و خنکی را که بهش زدم تو اتا ق پر میکنه.
هوا خیلی خاصه ادم رو بیاد هوای کوهپایه های تهران میندازه !!همون جایی که ما زندگی میکنیم.به یاد ندارم هیچ صبحی وقتی از خونه بیرون اومدم حتی روزهای الودگی هوای تهران با دود مواجه شده باشم.همیشه خدا هوا سبک ومعطره. بهارها پر از عطر گل وپاییزها پر از خش خش برگهای زرد وقرمز ونارنجی.
صبحها با شمشاد های توی حیاط احوالپرسی میکنم،حالا که هوا سرد شده دلم برای بوته های رز که در برابر سرما خودشون را جمع کردند میسوزه.
تو اداره از راه که میرسم ولباس فرممو می پوشم بلافاصله اقای خدماتی چای میاره.این اولین چای روز خیلی دلچسبه!.اقای خدماتی، در نهایت درجه صبوره!،من همیشه برای انجام کارها ازش خواهش میکنم بعد هم تشکر!تا حالا نشده بهش دستور بدم اما میبینم که بقیه این کارو میکنند.چند روز پیش بهش گفتم :فلانی!، تو خیلی صبوری !!!، جواب داد نباشم چه کنم؟، راست میگفت نباشه چکار کنه؟با حداقل حقوق با دوتا بچه کوچیک،یک وقتایی به این آقایون متاهل میگم شما دست تنها با این حقوق چکار میکنید،وقتی من که یک خانومم وسه برابر شما حقوق می گیرم بعضی وقتها باز هم کم میارم ؟!،جوابش مشخصه!!.اقای خدماتی یک چای دیگه اورد دلم براش می سوزه سیده ونمیشه همین جوری بهش کمک کرد. منتظر فرصت میمونم.خودش هم میدونه تمام عیدا برای بچه هاش عیدی میدم کار بیشتری نمیتونم براش بکنم.یک ماهی بود که حرف نمیزد همش اه میکشید یکی ازبچه ها رو مامور کردم تا ازش بپرسه چی شده؟نمی گفت تا با لاخره گفت که برای عوض کردن خونش دویست هزار تومن کم داره!حسابشو بکن همش 200هزار تومن!!! باورم نمیشد.از اون بدتر کسی پیدا نشده بود که بهش قرض بده. پول را دادم به اون اقا وگفتم بهش بده اما بگو اصلا از من تشکر نکنه، چون دوست ندارم.
خیلی اعصابم خورد شده بود،عجب دنیایی این دنیا !!اما با همه این حرفا اقای خدماتی خیلی خوشبخت بنظر میرسه،وقتی از بچه هاش می پرسم یک لبخند تموم صورتشو پر میکنه وبعد دربا ره شون حرف میزنه.ناراحت میشم وقتی میبینم که کسی این قشر رو به حساب نمیاره.اما من به او بیشتر از مدیرم احترام میذارم.چون همیشه ملاکم انسانیت وعزت نفس بوده،چیزی که اقای خدماتی داره و اقای مدیر نداره!!!!!!
من گنجشکم
صبحها، وقتی که پیاده میام، سر راهم همیشه به یک گروه از گنجشکها بر میخورم که سر شکار مورچه وخرده نون با هم بگو مگو دارند.من هم با شرارت از دور به میان جمعشون میدوم وهمه را پر میدم !!!!!!،اما انگاری توی این دنیا نیستند!!!!چون دوباره،کمی دورتر با سرو صدا واعتراض کنان نسبت به من میشینند وباز هم جر وبحثشون بالا میگیره!!!.شایدم من توی این دنیا نیستم وهمه چیزو زیادی جدی میگیرم!!!!!!!!!!.اما از اون میونه ،همیشه خدا یک یا دوتا یاکریم هستند که اصلا به من محل نمیدن!!،حالا یا از تنبلی شونه!! یا به آدمای مردم آزار عادت دارند!! یا هم به من اعتنا نمی کنند تا بسوزم!!!!.
با خودم فکر میکنم ،آدمها هم همینطورند ،یک عده کم صبر و پر هیاهومثل گنجشکها!!و یک عده صبور وبی صدا وقانع ومترصد فرصت، مثل یاکریم .اما من مطمئنا مثل گنجشکهام !!!با هیاهوی بسیار برای هیچ!!!!.
توی سوز وسرمای صبح زود تهران، دلم برای پرنده ها میسوزه!!چه بی پناهند.دلم میخواد براشون تو جیب پالتوم، لونه درست کنم، اما نمیشه، چون انها هم مثل ادما ملک ششدانگ میخوان واگر قرار به اجاره نشینی باشه حتما پنت هاوس زیر شیروونی یک خونه گرم رو ترجیح میدند
.دلم میخواد براشون صبحها ارزن بریزم اما هم سر راهم ارزن پیدانمیشه وهم میترسم مردم بهم بخندند.می پرسید چرا؟،برای اینکه تو این وا مصیبتای بدبختی مردم ،من یاد پرنده هام !!!اما چه کنم؟!
صبح از پهلوی یک کارتون خواب گذشتم، کاش کارتون خواب بود!!!!!،روی گونی نایلونی خوابیده بود!!!!.انوقت من با آنهمه لباسی که پوشیده بودم، خجالت کشیدم که دارم از پهلوش رد میشم.نشد یعنی نمیشه که برم ازش بپرسم گرسنه نیستی؟!!!،چون اولا چنین جراتی رو ندارم !!،دوما این احمقانه ترین سوالی که ادم در اول صبح یک روز سرد میتونه از یک کسی بپرسه که شب را احتمالا از سرما تا صبح لرزیده!!و حتما هم چیزی برای خوردن پیدا نکرده،انهم حالا که به لطف آقایان!!!!!نون ساده هم دویست تومنه!!!!.
وقتی بیرون میرم ،چقدر گدا جلوی راهم رو میگیرند،اغلب بهشون چیزی نمیدم.اما بعدش از خودم بدم میاد،به خودم میگم :"شاید واقعا محتاج بود!!اصلا اگر بد بخت نبود که گدا نمیشد".پس گدای بعدی شانس میاره!!، چون حتما بهش کمک میکنم.
خدایا!! تو میدونی چرا گداها رو اینجوری حلاجی میکنم !!،چون من گدای دائمی توام وآنقدر رو دارم که هر وقت کار دارم، در خونه توام وبقیه اوقات از دور برات یک بوسه میفرستم وهر شب میگم:" دوستت دارم منوببخش "وتوهم می بخشی ،مطمئنم ! اینقدر که خوبی!!
امروز هم روزی است
نمیدونم من بدترم یا زمونه اما مطمئنا هر دوی ما بدیم!!.دلم برای حاشیه نشینی خودم میسوزه.در اتاق باز صدای مدیرم رو میشنوم که داره به یک کسی پشت تلفن میگه:"اخه کسی که اداب معاشرت نمیدونه.....".می خندم وبا خودم میگم:"ببین اون طرف چی بوده که این با این همه بلاهت وحماقتش فهمیده!!!!!!".امروز" جو جو"ها نیومدن به من سر بزنن فکر کنم قهر کردن اخه باز چند روزه براشون خرده نون نریختم.اونقدر سست وخواب الو هستم که انگار اون بقچه معروف که ازش رایحه خواب بلند میشد وکارتونش رو هزار دفعه دیدم زیر میز منه!!!!!.عشق من نوشتن وکتاب خوندنه،وقتی حوصله این دو تا کار رو ندارم یعنی وضع خرابه!!
بسی نیاز به یک مسافرت دارم اونم حداقل یک هفته!!!!!!!!.اما کو حسش؟!!!!. نمایشگاه نقاشی قبلی موسسه صبا رو از دست دادم. امروز هم روز آخر نمایشگاه کاریکاتوره اما کو حمیت وغیرت هنری که خرج این دقایق بشه!!هر چی توی این بیست روز فرا خوان زدم وبه یک دوست رو نمودم که مرا همراهی کنید !!!،نشد که نشد .منم که دیگر دل ودماغ زند گیم نیست ،پس می ایم با قیافه ای در هم ودر اتاق را برویم میبندم وتمام روز را چرت میزنم!!!!!!!.واقعا که به این مملکت میگن کشور رشد وتوسعه!!!!!!!!بیخود نیست که ما قطب اقتصادی خاور میانه هستیم(هاهاهاهاها)من هم که یک جوان درس خوانده ،با انگیزه، سرشار از شور نشاط جوانیم .اما!!!!!!!!!!اینجاش مهمه دقت کنید!!!جوان خوب، یک جوان مرده است!!!!!!!!!!!!(سخت نگیرید جای سرخپوست جوان گذاشتم بی خیال!!)اجازه ندارم که جوان باشم!!!!این اونجای قضیه است که بغرنجه!!!
لباس پوشیدن؟!، انتخاب دوست؟!!(دختر وپسرش فرقی نداره)،عشق؟!،تحصیل؟!،هنر؟!،ازدواج؟!!،شغل؟!!،تفریحات؟!!،مسافرت؟!،حق دانستن؟!،حق گفتن؟!،حق زندگی؟!،حق خدا پرستی؟!،حق انتخاب؟!،هیچی،هیچی !!!وقتی فکر میکنم میبینم هیچ حقی ندارم.مخصوصا خانمها !!البته شایان ذکره که این نوع قائلیت زندگی برای خانمها، نوع مدرن زنده به گور کردن دخترها در 1500سال پیش اعرابه که البته از اون زمان تا حالا بجز کشف نفت ،هیچ پیشرفتی در زمینه فرهنگی نداشته اند وهنوز همونی اند که بودن(اسمش رو نمیگم شما میتونید به دلخواه نام گذاری کنید)ولی خوب بر عکس اونها که اصلا تغییر نکردن ما تغییرات فاحشی کردیم ما تونستیم به لطف این عزیزان که سرزمین پارس رو کاملا خراب کردند خودمون رو باسم دین به اونها برسونیم این تغییر نیست؟!!!!!.
امپراطوری پارس حداقل سه ملکه زن داشته در همون زمانی که اعراب دخترانشون را زنده خاک میکردند،
اما ما تونستیم که مثل اونا بشیم!!!!!!!!!!!.خدا اینجور خواسته!!!!(گفته اقایون وگرنه ما مخلص خدا هم هستیم)،مطمئنا هم اون برنامه چگونه زن را کتک بزنیم، ان تلویزیون کذایی عرب رو هم خدا به دل کار گردانش انداخته بود!!!.ولیکن ،منتظر باشید، چند روز دیگه تلویزیون ماهم چنین برنامه ای رو میذاره اما برای آموزشش حتما دو تا خانوم میارن تا یکی اون یکی رو بزنه تا اسلام هم در خطر نیوفته!!!!!
بخاطر همینه که من از تغییرات بدم میاد،می ترسم این بار از اینجایی که هستم به جایگاه خانمهای افغانی دوره طالبان تغییر کنم که در اون صورت ترجیح میدم از همین طبقه هفتم خودم را پرت کنم پایین!!!! تا لا اقل توی روزنامه سانسور شده صبح فردا بنویسند:"خانم جوانی خودش را از عشق اسلام کشت"!!!!!.
انتظار مرگ
روزها در پی هم درحال گذرند
وهیچ کس از حال من نمی پرسد
اما مهم نیست
چرا که دیگر حالی باقی نمانده است
همانطور که
دیگر دلی،
فکری،
زندگی،
وحتی نفسی برجا نیست
روزها همانند سالها،
سالها همانند ثانیه ها،
و ماه ها همانند دقایق،
در جریانند
اما برای چه کسی مهم است
که در اینجا
در همین نقطه کور دنیا
دختری تنها
و دلشکسته
چون آب برکه ای مسکوت
پا بر جا، باقی است
منتظر
چشم بر راه
اما چه خواهدشد؟
مگر قرار بر کاری است؟
نه اما آن زمان که هیچ نباشد،
خدا هست،
آان زمان که در انتظار هیچ نمی توان بود!
می توان مرگ را در
کم ترین لحظه انتظار کشید
آری
می توان همیشه در انتظار مرگ بود
بدون هیچ هراسی!
قدغن
آبی دریا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهی قدغن
با هم وتنها قدغن
برای عشق تازه
اجازه بی اجازه
پچ پچ ونجوا قدغن
رفص سایه ها قدغن
کشف بوسه بی هوا
به وقت رویا قدغن
برای خواب تازه
اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی
بگو پس چی باید بگیم
غزل بگو بسادگی
بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه
اجازه بی اجازه
از تو نوشتن قدغن
گلایه کردن قدغن
عطر خوش زن قدغن
تو قدغن،من قدغن
برای روز تازه
اجازه بی اجازه

حکایت تو
حكايت تو، حكايت غريبي است !.يك روز آمدي با كوله باري از همه چيز!.رنگ،موسيقي وعشق!.مهرباني،صبوري ودرد!.لبخند،لبخند ولبخند!.صداي مخملين ولبخند تابناكت ما رايك به يك مسحور خود كرد!. نگفتي از كجا آمده اي كه آنطور شكسته اي !، نگفتي چرا آنقدر خسته اي !،اما من دانستم كه اهل اينجا نيستي ! .ميدانستم كه زياد نمي ماني .هر آمدني را رفتني است، اما تو نيامده رفتي!. تو رفتي ،بي صدا و آهسته ،همانطور كه آمده بودي !. مظلوم وصبورانه !. رفتي ،اما ندانستي رفتنت چه شرري به خرمن وجودمان زد !. چرا ؟،چرا رفتي؟. ميدانم چرا !،اما باور ندارم!.بگو،بگو بدانم!،
چطور ببينم اشكهاي سوزان آن پيرزن شهرستاني غريب وتنها را كه در گوشه آن كنج غربت، از من سراغ تو را مي گيرد؟ !.وقتي مي رفتي هيچ به اين فكر كردي كه جوابش را چه بدهم؟.فكر كردي، جواب پرسش ها ي آن بچه هاي معصوم سرطاني را كه به عشق تو شيمي درماني مي كردند، چه كسي خواهد داد؟،هيچ لحظه اي تامل كردي كه براي محمد كه تنها دل خوشي اش تو بودي وبوم وقلم ورنگ، بعد از رفتنت، چه كسي رنگ ميبرد؟، جه كسي آنها را برايش تركيب ميكند؟،جه كسي به او ميگويد؛ بخاطر خدا اين دفعه ديگرآسمان را نكش؟!.وقتي ميرفتي، فكر كردي چقدر دلمان برايت تنگ ميشود؟. فكر كردي ؟،نه نكردي !.نگو كه كردي !،اگر فكر كرده بودي نمي رفتي.حالا تو رفته اي ،دلت را ،آن دل نازك ومهربانت را ،با خودت برده اي، من مانده ام واين جماعت دل شكسته ومنتظر.چطور به ايشان بگويم كه ديگر برنمي گردي ؟،چطور توي چشمان دوخته به راهشان نگاه كنم وبگويم كه ديگر منتظر ت نباشند؟.به من بگو،چطور دلداريشان بدهم وقتي چشمه اشكهايم هنوز ميجوشد وخشك نمي شود؟،بگو!،بخاطر خدا بگو!،من چه كنم با اين همه درد؟.محمد ميگويد ؛كاش اين همه خوب نبود، اما من ميگويم، كاش بد بودي خيلي بد!،آنقدر بد كه حتي برايت آرزوي مرگ نيز نمي كردم. بگو، چطور وارد دانشكده هنر شوم، وقتي هنوز صداي ساز تو از كلاست به گوش ميرسد؟،چطور لابلاي دانشجوهاي جوان واميدوارت بخزم وپنهان شوم،وقتي ميدانم كه ديگر هيچ وقت نمي ايي؟.ميداني بچه هاي شير خوار گاه قصه خواندن مرا دوست ندارند؟، ميگويند خوب نمي خواني! ،مگر تو برايشان چه طور مي خواندي ؟، به خاطر خدا چرا من را اينجا گذاشتي ورفتي ؟!،چرامن ؟،امروز وقتي رفته بودم به محمد سر بزنم ،گريه كرد !،بايد چكار ميكردم؟نميدانستم!،به من نگفته بودي!.الناز كوچك به من گفته ازتو بپرسم آن چيزي را كه قول داده بودي براييش خريده اي ؟،مگر قرار بود برايش چه بخري؟،خانم معتمدي ميگفت قول داده بودي از پسرش خبر بگيري!، به او چه بگويم تا دل نازكش راضي شود؟.مدير آسايشگاه ديروز مي پرسيد جواب اين پيرزن ها وپير مرد ها را چه بدهم؟، آخر اينها كم طاقتند!.ديگر نمي دانست، طاقت من خيلي وقت است كه تمام شده.كاش يكي بود جواب مرا ميداد. جواب من واين دل پر دردم را! . ديروز استاد جديدمان آمده بود وقتي اسمم را خواند، دستم را بلند نكردم ،آخر حا ضركه نبودم !!،دلم با تو پر كشيده بود ،نميدانم كجا، اما آنجا نبود. هيچ كدام از اين جاها مرا نمي خواستند همه منتظر تو بودند فقط تو ونه هيچ كس ديگر. فقط فروغ چشمان تابناكت دل خسته شان را راضي مي كرد. به همشان دروغ گفتم !،باورت ميشود؟، به اين همه آدم دروغ گفتم ؟!.توي چشمانشان نگاه كردم وگفتم زود ميآيي ،گفتم زود بر مي گردي!. تو را به خدا بگو ،چرا من؟!،ما با هم دوست بوديم نه؟،گفتي وقتي رفتي به همه سر بزن ،گفتم چشم!،گفتي هر چه خواستند برايشان بخر،گفتم چشم!،گفتي هر كاري خواستند برايشان بكن ،گفتم چشم!،گفتي فراموش نكني ؟گفتم چشم!،اما مرا فراموش كردي!، نگفتي كه براي خودم چكار كنم !.نگفتي شبها كه از فكرت خوابم نميبرد به كدام آسمان سر بزنم ؟!،نگفتي وقتي روح سرگردانم توي شبهاي سرد پاييز پرسه ميزند از كدام ستاره نشاني ترا بپرسد؟،اين دفعه يادت رفت ا زمن قول بگيري و به من سفارش كني كه گريه نكنم!.شايد فكر كردي به قولم عمل نميكنم؟،آري، درست فكر كردي!،هيچ وقت به اين قولم عمل نكرد ه ام !.حال اينجا نشسته ام و برايت با مداد مي نويسم ؛صدايت را ميشنوم كه مي گويي عادت كن كارهايت را تايپ كني!،پس كي كامپيوتر ياد ميگيري !.اما اشكهايم را پاك ميكنم وبا صداي بلند به تو ميگويم هر وقت تو ياد گرفتي بعد از دويدن آ ب سرد نخوري!.يادت باشد، اگر توي اين هواي خنك پاييزي سرما بخورم تقصير توست.اما تو كه نيستي بشنوي !،صدايم توي گوشم ميپيچد وازپنجره بيرون ميرود.
وقتی که خرابکاری میکنی
چند سال پیش ، یک روز که توی تحریریه روز نامه نشسته بودم،خانم موسوی مسئول تحریریه خوش ذات وخوش اخلاقمون که از اول چشم دیدن منو نداشت، اومد وگفت که دو هیات بازر گانی از فرانسه وبلژیک به ایران برای شرکت در اتاق بازرگانی ایران وفرانسه وایران وبلژیک میایند ،من از رئیس هیات فرانسوی مصاحبه اختصاصی می گیرم وتو هم از رئیس هیات بلژیکی!!.
شاید شما اطلاع نداشته باشید، اما، مصاحبه اختصاصی، باید بدون حضور خبرنگار ویا هر نوع شخص ثالث دیگری باشه تا معنی اختصاصی بده!!!!!.وکاملا مشخصه، باحضور لااقل بیست تا خبرنگار خبره،کنجکاو وزبل، این کار چقدر سخته!!!.تازه این در شرایطی بود که او به زبان فرانسه تسلط کامل داشت ومن نهایتا ده جمله فرانسوی بلد بودم!!!.
حالا فهمیدید چرا میگم منودوست داشت؟!!!!!!!!.
خلاصه روز مصاحبه، بعد از اینکه کلی اینورو اونور زدم وبالاخره آقای یزدانی همکار بسیار خوبم دلش سوخت وگفت که کمکم میکنه ودیلماج هیات بلژیکی را راضی کرد که رییس هیات را برای مصاحبه آماده کنه،من متوجه شدم که یک آقای قد بلند ولاغر هم همراه آقای دیلماج(مترجم) آمده!!، باعصبانیت به دیلماج گفتم:"آقا من که گفتم مصاحبه اختصاصیه!!"،اون بنده خدا هم گفت :"خانم ایشون سفیر بلژیکند !!!".منهم خیلی راحت جواب دادم :"خوب باشه، من نمی خوام با این مصاحبه کنم که!!!".
متوجه شدم که آقای سفیر یک مقدار رنگ به رنگ شد، اما به خودم گفتم خیالاتی شدی!!.بعد از مصاحبه وتشکر از آقایون، به دیلماج گفتم:" از سفیر هم تشکر کن !"،اما چشمتون روز بد نبینه!!،قبل از اینکه دیلماج حرفی بزنه ،آقای سفیر با خوشرویی وبه فارسی بسیار فصیح، جواب داد:"خواهش می کنم سر کار خانم!!!، من هم از شما وروزنامه ....تشکر میکنم!!!!!!!!".
نمیدونم چند ثانیه یا چند دقیقه ،همونجوری با دهان باز وقیافه هاج وواج نگاه کردم، اما ،وقتی به خودم اومدم که آقای یزدانی محکم پامو لگد کرد!!!!!.جاتون خالی تا ببینید قیافم چه شکلی شده بود!!!!!!!.ولی چیزی که هرگز فراموش نمی کنم لبخند ژوکوند آقای سفیر، بعد از دیدن واکنش من بود که فکرکنم به خودش میگفت :"مقسی بوکو مونامی"!!!!!!!

تا خدا چی بخواهد
از وقتی که یادمه ،همیشه ستون مطبوعاتی من مختص میشد به دست نوشته های من !وبرام جالب بود که کسی حتی سر دبیر تو ذوقم نمیزد!!، چه توی دانشگاه وچه توی روزنامه.اهل تقلب نبودم ،همیشه خدا، خودم نظرم واستنتاجم از مطلب مورد بحث را در حد سوادم می نوشتم!.روزهایی هم که قا طی می کردم ،هر چی دلم می خواست می نوشتم، اما بقول بچه ها گفتنی ؛دل نوشته هام از بحث های تخصصیم ،هم طرفدارش بیشتر بود وهم خواننده اش! .یکی نبود بگه آخه اق.... را چه به این حرفا !!!!تازه زنگ می زدند، نقد ادبی مطلب را هم میدادند!!!!!!. امروز هم از اون روزها بود .خودم منتظرم تا مطب دکتر باز بشه وبرم ببینم چطور تیر خلاصی را میزنه که با یک دوست مصادف میشم که اول منو نمیشناسه!!،بعد از چند دقیقه صحبت یادش میاد انهم ضعیف وبعد از کلی این ور و اونور کردن حرف ،تازه میگه که مریض بوده وعمل قلب کرده وهنوز از عواقبش رنج میبره وضعیفه!!.کاملا مشخصه که استرس داره ،انگار از پس زدن عمل هراس داره!بهش میگم که نترس ایران بهترین تیمهای جراحی قلب دنیا را داره ،اما نمیدونم فهمیده یانه، چون جوابی نمیده!اما این را میدونم که استرسش را به من منتقل کرده ،چون علاوه براینکه برای خودش که ظاهرا بسیار کم ساله شدیدا ناراحت ونگران شده ام، یاد مریضی خودم که از صبح سعی کردم ،بیادش نیارم، هم افتادم ودوباره دلهره بیچارم کرده!!
به خودم مدام میگم:" آخرش را ببین !زیاد مهم نیست!نباید زیاد سخت باشه!!!"، اما نه!، اونقدری که فکر می کردم شجاع نیستم!!!!!،کاش فقط مردن باشه!!،اما نه به این راحتی ها هم نیست !!،پس تکلیف اونهایی که میمونند، چی میشه؟!، نمیتونی با زندگیت اینقدر ساده بازی کنی!، چون کسان دیگه ای هم توش سهیمند!!دلم می خواست ،دوستم را دلداری بدم !!،اما راستش اونقدر اعتماد به نفس نداشتم تا آخر کار خوب از کار در بیاد!!.حتی ممکن بود خرابکاری کنم!!!.
عزیزترینم تماس گرفت و حالم را پرسید ودلداریم داد اما شنیدن صداش حالم را بدتر کرد !!،چون یادم اومد که اونهم هست!.میگه:" قبل از رفتن بامن تماس بگیر وهماهنگ کن!!"، اما دلم میخواد یواشکی برم ،دم در مطب بشینم وبیام وبعد به همه بگم:" رفتم!!! ،دکتر گفت چیز مهمی نیست!!!!!!"، اما نمیشه !!، وقتی دروغ میگم قیافم تابلو میشه!!.
باز خودم را دعوا میکنم:" بالاخره که چی؟یک عمر همه را دعوا ونصیحت کردی ،حالا که نوبت خودته جا می زنی؟"،نه!، جا نزدم، کاش فقط خودم بودم ،اونوقت از غم تنهایی زودتر از مریضی میمردم.اما حالا که اینطور نیست .دوروبرم پر از آدمهای مهربونیه که وقتی ناراحتم نمی بینمشون، اماهمیشه حضورشون را حس می کنم،پس توکل میکنم به خدا!! ،تا او چی بخواد وسرنوشت ما چی باشه!!!.
اگر واقعا همدیگر را دوست داریم...
تا به حال شده که تمام هفته برای پایان آن نقشه بکشید، اونوقت با یک تلفن همه نقشه هاتون نقش بر آب بشه؟
تا حالا شده یک دوست بهتون زنگ بزنه و بگه دلش برا ی شما یک ذره شده یا شما به ملاقاتش برید یا او به دیدن شما بیاد؟!(با علم بر این مطلب که شما حتما نمی رید).باز هم شده که به او بگید ممنون از لطفتون اما لازم نیست حضوری حالم را بپرسی؟ و اونوقت هم او جواب بده شنیدن کی بود مانند دیدن؟!!!!!!!!!!
اگر شده که حالم را خوب می فهمید واگر نشده پس امیدوارم خدا سرتون بیاره تا حال منو بفهمید!!!!.آره بقول مادر بزرگ خدابیامرزم!جونم براتون بگه!،با کلی خستگی ودرموندگی از یک هفته کاری دلم را خوش کرده بودم تا آخر هفته را حسابی استراحت کنم ،اما چشمتون روز بد نبینه موبایلم زنگ خورد وهر چه ما گفتیم ماه مراد خان لازم نیست شما بیاید تهرون از راه دور هم احوالپرسی فبوله !!!،انگار نه انگار!!!.آخر هم گفتم جهنم دیگه !!!تا من باشم هی دوست و رفیق وآشنا نداشته باشم !!! وهی خوش اخلاق وخاکی ومهربون واز این دست اراجیف نباشم ودست این و اون برای خودم آتو ندم!!!
خلاصه عارضم خدمت شریفتون که!مگه توی روز با رونی تو تهران تاکسی گیر میاد ؟!!!آژانس پیشکش!!،خودم را با بد بختی رسوندم خونه ،در حالی که یک هزارتا غر ونق وبد وبیراه به خودم ودوست مربوطه وزمونه (چه ربطی به زمونه داشت نمی دونم، اما ترک عادت موجب مرض است!!!)می گفتم.
اون دوست اومد!، بهتره بگیم خراب شد سر مون!!!، بعد هم که کار برنامه نویسیش انجام شدوخیالش راحت شد،گذاشت ورفت !!،درست تر اونکه بگیم شرش را کم کرد.
اما برای من این سوال باقی موند که چرا بعضی ها اینقدر از خود راضی یا وقت نشناس یا بیتفاوت ویا خونسرد وبی خیالند؟!!صرف اینکه من کار دارم و وقت هم دارم،کافیه برای آنکه براحتی مزاحم دیگران بشم؟!!!!.نباید بپرسم وقت دارید؟، برنامه ای ندارید؟،اصلا حوصله مهمون دارید؟.اینکه من دوست دارم و می خوام، بیام خونه شما و شب را هم بیتوته کنم واز این کار خودم هم خوشم میاد، برای یک رابطه دو سویه کافیه؟!!!وقتی شما میدونید که من تا ساعت شش بعد از ظهر سر کارم وتمام هفته پنج صبح از خواب پا میشم وشش صبح هم از خونه میزنم بیرون ولا اقل سیزده ساعت را خارج خونه میگذرونم نباید به فکر این باشید که آخر هفته از من جز یک جنازه چیز بیشتری به جا نمیمونه که تازه خورده فرمایش این واون را هم جواب بده!!.
تمام پایان هفته من با برنامه هاش پرید!!به سبب خود خواهی یک نفر!!!.بعضی وقتها جبران لحظات برنامه ریزی شده ای که از دست رفته سخت یا غیر ممکنه!.پس:
بیایید اگر واقعا همدیگر را دوست داریم !!،با دقت بیشتری به هم و خواسته هامون توجه کنیم!!.


