پشت این پنجره ها...
پشت این پنجره ها وقتی بارون می باره
وقتی آهسته غروب تو خونه پا می گذاره
وقتی هر لحظه نسیم توی باغچه ها میاره
توی خاک گلدونا بذر حسرت می کاره
وقتی شبنم می شینه رو غبار جاده ها
وقتی هر خاطره ای تو رو یادم میاره
وقتی توی ایینه خودمو گم می کنم
می دونم که لحظه هام رنگ ابی نداره
تازه احساس میکنم که چشام بارونیه
پشت این پنجره ها داره بارون میباره
فراتر
تو در راهی.
من رسیده ام
اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل!
میان ما راه درازی نیست:لرزش یک برگ.
تکیه دولتی
این چند وقت به هر وب سایتی سر زدم ،حرف از محرم بود .من هم با خودم گفتم بد نیست من هم مطلبی در این مورد بگذارم، منتهی قدری متفاوت !!!!!.
نمیدونم چقدر در مورد تکیه بزرگی که در میدون تجریش تهران بسته میشه وقرار داره، اطلاع دارید، اما مطمئنا میدونید که مدت زمان زیادی از عمرش میگذره.این تکیه که در حال حاضر به اسم اقایون داره تموم میشه، در واقع نزدیک به دویست وسی سال قدمت داره واولین بار به دستور ناصر الدین شاه قاجار به منظور ایجاد تمرکزدر عزاداری پایتخت وهمچنین ایجاد مکان مناسبی برای یک عزاداری با شکوه که مناسب تشریف فرمایی شاهانه هم باشه(ناصر الدین شاه در روز عاشورا با حرم مربوطه به تکیه دولتی میرفت) ایجاد شد وچون تمام مخارج ان به پای دولت بود، به نام تکیه دولتی خونده میشد تا زمان انقلاب که کلا اصل قضیه فراموش شد!!!!.
اما این تکیه به تدریج مکان ثابتی شد ،برای سایر عزاداری های سال ،مثل؛رحلت پیامبر وحضرت علی وغیره وهمچنین روضه های شب جمعه که سابق براین لااقل در تهران (در بیشتر منازل ) به صورت ثابت برقرار میشد.بیخود نیست که همین گریه کردن ها ست که اسلام رو زنده نگه داشته!!!!.این ملت به اشک وآه عادت دارند ودرست به همین دلیل ما هیچ وقت عید به معنی واقعی نداریم !!!!،چون این کار عیبه وهمه فقره گناه داره!!!وباز دقیقا به همین علته که سیمای جمهوری اسلامی(من به رادیو هرگز اساعه ادب نمی کنم چون آنها بیش از اونی که میتونند واجازه دارند فعالیت میکنند وباید از شون فقط تشکر کرد) ،در روزهای عید، حالا هر عیدی!، در هر شبکه اش یک مجری میگذاره تافقط هر از چند گاه بگه" عیدتون مبارک "تا شما یادتون بیاد که ای دل غافل!! امروز عید بودا؟!!!!من میگم چرا تعطیلم!!!!!!!!.
بگذریم!،من یک مادر بزرگی داشتم که به رحمت خدا رفته،تعریف میکرد:"(انهم با لهجه شیرین شمرونی که منقرض شده واحتمالا دیگه کمتر کسی به یادش بیاره )که وقتی که دختر نوجوونی بودم توی تکیه دولتی شبهای جمعه و کلهم روزهای محرم وصفر هر روز روضه بود وخانمها جمع میشدند وبه اقتضای زمونه ومد برای حاضرین قلیون می آوردند، یک روز به اتفاق دختر خاله ام گیتی ( ایشون هم به رحمت خدا رفته اند)نقشه کشیدیم تا با چادر رومون محکم بگیریم وبریم تکیه تا قلیون بکشیم!!،از طرفی قلیون دار مجلس یه حاج مشااله پیر وبد اخلاقی بود که از قضا از خانومها هم اصلا خوشش نمی اومد!!!!، چه برسه به دختر بچه ها!!!!،من خیلی می ترسیدم، اما گیتی از اولش هم سر نترس داشت.بهش گفتم گیتی آخه من که قلیون نمی کشم !!!،اما اون جواب داد: خانومی(مادر بزرگم یه دونه دختر بود وبا اینکه اسمش فاطمه بود خانومی صدایش می کردند)تو بگیر، سهم تو رو هم من میکشم.دردسرتون ندم ،رفتیم تکیه !،حاجی مشااله اومد وچون مارومون بیش از اندازه گرفته بودیم به ما مشکوک شده بود، بعد هم به ما گفت حاجی خانوما قلیون میخواید؟، ما هم با سر گفتیم آره!!!، بیشتر مشکوک شد!!!.نگو بعد اینکه قلیون رو آورده از همون گوشه ای که می نشست داره مارو میپاد !!،خوب ما هم که بچه بودیم ،حواسمون نبود تا گیتی روش رو باز کرد تا قلیان بکشه ،یکهویی عینهو بلا نازل شد وبا کلی بد وبیراه مارو از تکیه انداخت بیرون!!!، اما خدابیامرزتش ادم خوبی بود." بعد هم از ته دل میخندید!!، از اون خنده ها که این روزها کیمیاست،چون:" دل خوش سیری چند؟!!!".
مادر جون خدا رحمتت کنه.
زمستون بدون چای وگرما
امروز یه روز خیلی سرده،دیشب با اینکه با دوتا پتو جلوی شومینه خوابیدم، اما از سرما تا صبح خوابم نبرد ولی امروز تازه فهمیدم که معنی سرمای حقیقی چیه!!!!!، به لطف ولیاقت دولت مکرم وکار گزاران بی عرضه شون، یه وزارتخونه در قلب پایتخت نباید گاز داشته باشه واز سرما کارمنداش باید بید بید بلرزند!!!اونوقت فایده این سر کار اومدن ما که حتی تلفونمون زنگ هم نمیخوره(به گمونم یخ زده)با اینهمه زجر ومرارت چیه من خودم هم نمی دونم آقایون که سزاواریشون ثابت شده ما رو هم تا اطلاع ثانوی ترخیص می کردند خلاص میشدیم.اما خدا وکیلی تازه حال مردم استان اردبیل رو می فهمم .تازه می فهمم اون بنده خداها چی میکشند.صبح که اومدم بیرون دیدم تازه برف شروع شده و مثل گچ نرم روی زمین نشسته بطوریکه با پا میشه به هر طرف مثل پودر پاشیدش.روی زمین هیچ جای پایی نبود اما میشد جای پنجه های کوچیک گربه ها رو روی اون دید .حیوونکی ها توی این سرما خیلی اذیت میشن ومن تازه دارم این رو میفهمم .زمستون بدون چای وگرما واقعا فاجعه است.حتی اگر مثل الان من دقیقا شش تا لباس گرم روی هم پوشیده باشی!!!!.از اقایون که بخاری برای حل مشکل مردم بلند نمیشه ،از ته دل دعا میکنم خدا به داد مردم برسه!!!!.
مرگ تماشایی من

آتش زدند خرمن شیدایی مرا
تا بشکنند بغض شکیبایی مرا
ای لاله های سوخته یک دم در این کویر
باور کنید دیده دریایی مرا
برق نگاه گرم تو در ظلمتی عظیم
از من گرفت قدرت بینایی مرا
خلوت نشین خانه ارواح کرده است
غمنامه تو این دل صحرایی مرا
دیگر میان پنجره ها زندگی بس است
ویران کنید خانه رویایی مرا
شمعم که بی حضور تو آتش گرفته ام
چشمت ندید مرگ تماشایی مرا؟
درد بی پولی
يك نگاهي به دروديوار وفضاي كتابخانه بزرگ دانشگاه كرد وبعد يك راست رفت به سراغ كتابداري كه بعد ازمكانيزه شدن كتابخانه دانشگاه ،پشت كامپيوتر، جاي برگه دانهاي قديمي را پر كرده بود.اسم كتابي را كه ميخواست بهش گفت ،اوهم بعد از چند لحظه جواب داد : از اين كتاب واز اين نويسنده ده نسخه در كتابخانه موجوده اما در حال حاضر همه به امانت رفته اند!.چنان آهي از نهادش بلند شد كه باعث شد كتابدار با تعجب بسيار بهش نگاه كند.بنابراين خودش را مجبور به توضيح ديد:"اه...،مي دانيد خيلي به اين كتاب احتياج داشتم!".كتابدار كه خانم ميانسالي بود با مهرباني گفت:"متوجه شدم! ،مي توانيد به جاي اين كتاب، كتاب ديگري را با همين عنوان ،ازمولف ومترجم ديگري ببريد كه الان هم در كتابخانه موجود است!."پاسخ دا د: "خيلي ممنون، اما من به اين نسخه احتياج داشتم!،به هر صورت از لطفتان متشكرم". وقتي از در بيرون مي آمد باخودش گفت آخه اين شانسه كه من دارم؟،كتابخانه به اين بزرگي بايد ده سري كتاب تاريخ تمدن باستان داشته باشه، آنوقت هر ده جلدش هم امانت باشه؟واقعا كه!.توي خيابان به طرف كتاب فروشي بزرگي كه سر راهش بود وهر وقت كه پول داشت كتابهايش را از آنجا مي خريد، راه افتاد. اما خودش هم ميدانست كه فايده اي ندارد ،چون بقدر كافي پول نداشت .از وقتي كه آن فيلم را ديده بود يك چيزي مثل خوره به جانش افتاده بود كه برود وتحقيق كند و بفهمد چقدر داستان را درست بازسازي كرده اند! .داستان فيلم در مورد تاجگذاري استر ملكه يهودي تبار خشايارشا، پادشاه بزرگ هخامنشي بودواو بعد از ديدن فيلم تلخ وتوهين آميز سيصد كه خشايارشا بينوا را، توي ذهن دنيا ، بعنوان يك شاه زن نما جا انداخته بود ،ديگر قادر نبود، هر چيزي را به اين راحتي بپذيرد.هر چي كتاب در اين مورد داشت خوانده بود ،اما همه سر نخها به يك كتاب ختم شده بود،آن كتاب را هم نتوانسته بود بخرد!، چون اولا، دوره سه جلديش را با هم ميفروختند دوما، قيمت كتاب پنجاه هزار تومان بود !،درحالي كه همه موجودي كيفش به نصف ان مبلغ هم نميرسيد!دقيقا يك هفته بود كه شبها تا صبح خواب لشگر كشي خشايار شا را به مصر ميديد!، مسير حركت لشكر ايران از روي نقشه وغيره وغيره.صبح ها وقتي از خواب پا ميشد انگاري كه از سفر زمان برگشته، تمام ذهنش پر شده بود از اسامي شخصيتهاي تاريخي كه نزديك به دو هزار وششصد سال پيش زندگي ميكردند!.ديگه كلافه شده بود.آنروز هم بعد ازاينكه حالش توي كتابخانه دانشگاه حسلبي گرفته شد،طبق عادت ،راهي كتابفروشي بود. وقتي رسيد، داخل شد ويكراست سراغ كتب تاريخي رفت، با نااميدي يك نگاهي به اطرافش كرد، چند آقاي مسن كه قيافه شان به استادهاي دانشگاه مي خورد،كتاب به دست غرق مطالعه بودند .ناگهان فكري به خاطرش رسيد!،چرا كه نه؟!،كتاب مورد نظرش را برداشت وبا وسواس قسمتي را كه احتياج داشت پيدا كرد وشروع به خوانن كرد آنقدر غرق مطالعه بود كه خودش هم نفهميد چه مدتي را آنجوري سر پا داشته مطالعه ميكرده ،اما چه اهميتي داشت؟!، مهم اين بود كه آنچيزي را كه مي خواست بفهمد، فهميده بودو حالا چشمهايش داشتند از خوشحالي برق ميزدند.در همين افكار خودش غرق بود كه ديد كمك كتابدار كتابفروشي، دارد به سمتش مي آيد، بنا براين كتاب را بست و با دقت سر جايش گذاشت.وقتي كتابدار بهش رسيد پرسيد:ميتوانم كمكتان كنم؟،فاتحانه ودرحاليكه لبخند پيروزمندانه اي برلب داشت جواب داد:ديگه نه! ،حل شد!.
کریسمس مبارک
کریسمس بر همه انهایی که عاشق جشن وشادی هستند مبارک!!
به نظر من لازم نیست که حتما مسیحی باشیم ویا تقویم کشورمون میلادی باشه.مهم اینه که بخواهیم یک رویداد زیبا مثل تولد مسیح رو بهانه ای قرار بدیم برای اینکه در سراسر کره خاکیمون جشن وشادمانی بر پا کنیم.این بهانه برای تولد انسانی که پیامبر رحمت نام گرفته ومهربانترین انسان عالم بوده،بسیار زیباست.شاید این بهانه دوست داشتنی باعث بشه تا مردم دنیا بیشتر با هم آشنا بشند ویا بیشتر برای هم دل بسوزونند ویا خیلی بیشتر از قبل همدیگر رو دوست داشته باشند.شادی بیش از غم دلها رو به هم نزدیک میکنه.کریسمس میتونه یک سبب خوشایند برای یک شادی جهانی ویک بهانه دلخواه برای همه کسانی باشه که برای دوست داشتن دیگران همیشه بدنبال بهانه اند.
آرزوی من اینه روزی فرا برسه که مردم دنیا فارغ از ملیت ودین ونژاد سراسر زمین رو آذین ببندند ودر یکروز یا شب خاص ، همگی با هم در شادی سهیم شوند که قلب همگیشون را گرم ولبریز از عشق کنه.

*راستی می تونید فارغ از حرف مفت دیگران سنت جوراب رو برای بچه ها اجرا کنید،چون این کار رو خیلی دوست دارند.انهایی که شومینه ندارند به شوفاژشون جوراب رو آویزون کنند.هر چی باشه بابانوئل سنی ازش گذشته وهوش وحواس سابق رو نداره!!!.

*در فکر طرحی بودم تا بابا نوئل رو با عمو نوروز خودمون آشنا کنیم تا شاید کمی از بی هویتی جهانی که الان داریم خارج بشیم.راستی کسی خبر نداره این عمو نوروز ما دختری،خواهری، عمه ای،چیزی نداره به بابا نوئل بدیم فامیل شیم؟!!!

دل خوش سیری چند؟
بعد از بیست و چهار ساعت بارندگی، حالا که هوا صاف شده درجه حرارتش بطرز محسوسی پایین امده بطوریکه نفس توی هوا یخ میزند،اما هنوزدمای هوا زیر صفر نیست چون زمین یخ نزده ، دیروز جلوی پای من یک اقای جوون بد جوری زمین خورد، طوریکه من یک جیغ کوتاه زدم.طفلکی چنان با سرعت بلند شد وخودش را جمع وجور وفرار کرد که از کارم پشیمون شدم، هر چند که کاملا نا خود اگاه بود.
امروز صبح با اه وناله امدم سر کار بچه ها همه ماموریتند ومن مجبور شدم بیایم.مثل پیرزنها که هر وقت ازجایشان جابجا میشوند ناله میکنند،شده ام.
اما علیرغم همه این حرفها صبح قشنگی است!مگه میشه ادم صبحش رو با جاده ابریشم شروع کنه و انوقت ان صبح بد باشه؟!!امیدوارم این حس خوب به تمام روزم تسری پیدا کنه که البته بعید میدونم.امروز برای جو جو ها خرده نون ریختم .مجبورم فداکاری کنم و پنجره رو ببندم تا رودربایستی نکنند وبیان وبخورن.کاش توی این سرما میشد باهم قرار بذاریم تا بیان توی اتاق من اما شلوغ نکنن ولی فکر کنم نشه کبوتر اگه بغبغو نکنه که دیگه کبوتر نیست!!
امروز که میومدم یک دختر کوچولو ریزه میزه که به گمانم پیش دبستانی بود، داشت با مادرش میرفت، فکر میکنم به مامانش گفت که سردشه، مادرش با چنان محبتی شالشو باز کرد ودور ان کوچولو پیچید وبغلش کرد که دلم ضعف رفت.اما فقط لبخند زدم وگذشتم.به یاد مادرم افتادم همه زندگیش رو برای ما مایه گذاشته،اما امان از اولاد حق نشناس!!!
زیبایی که مادر به این زندگی یکنواخت وساده میده انرا با شکوه وجلوه میکنه!بعضی وقتها با خودم میگم بیشتر به جادو شبیهه!! چطور این کار رو انجام میده؟!!اما خودش همیشه می خنده ومیگه همه مادر های دنیا جادوگر های ماهریند!!، وگرنه زندگی رو چطور میشه چرخوند، وقتی که دنیا اینقدر سختگیره؟!!
درست میگه برنامه نوروز، شب یلدا، شب چهارشنبه سوری وحتی شب نیمه شعبان همیشه برنامه خاص ،مهمونهای خاص والبته غذای خاص!!
حتی الان که بزرگ شدم از تصورشون به هیجان میام.برنامه سبزه گذاشتن وماهی خریدن ورنگ کردن تخم مرغ .وای که عاشق نوروزم،هر چه سنم بیشتر میشه این علاقه وشور در من رشد میکنه .به خاطر ندارم هیچ نوروزی را به سر کار رفته باشم.توی خونه برنامه های تلویزیون وحتی کارتون نگاه میکنم و شور کودکی را بارها وبارها تکرار میکنم.اره من بزرگ نشدم ونخواهم شد.
از کوچیکی عاشق سانتا کلود بودم منظورم بابا نوئله خودمونه !!!،برام خیلی جالب بود ودوست داشتنی!!وقتی دایی جان از سفر تر کیه اش یک عالمه کارت پستال نوئل اورد از خوشحالی دیوونه شدم.تازه انقلاب شده بود ودقیقا هیچ چیز بدرد بخوری توی بازار ایران پیدا نمیشد واصولا حرف زدن در این موردها کفر بود.
الان که بابا را میبینم خیلی شبیه بابانویل شده!!!فقط اون خیلی چاقه باریش بلند توپی وبابا اینطور نیست اگه تپلش کنیم وبراش ریش بگذاریم، با اون موهای سفید وچشمهای ابی تیره، یک سانتای محشری میشه!!!
من عادت دارم وقتی در اتاق بچه ها باز باشه ولوازمشون مثل موبایل ،سوییچ ،عینک وساعت روی میز باشه همه رو بعنوان تنبیه با خودم میبرم.دیگه عادت کردند وهروقت میان ومیبینندچیزی نیست میان سراغ من.من هم استراتژیم رو عوض کردم ولوازمشون رو توی کشو یا کازیه خودشون قایم میکنم.اما امروز می خواستند سر من تلافی کنند.دیدمشون که یواشکی از اتاق من در اومدندو فرار کردند .یکراست رفتم سراغشون و گفتم ببینید برادرا من خودم اینجا کارگاه رنگ رزی دارم ومعمولا هر چی از من قناری میخرند، اصلش گنجشک بوده که تو کارگاه من رنگ شده ،بنابراین خودم رنگرز ماهریم پس اون موبایله منو بدید ،چون هنوز بدنیا نیومده کسی که بخواد از من چیزی کش بره!!!!!.
دلم برای اون روز های پر شر وشور که قسمت رو روی سرم میگذاشتم و یکسره شلوغ میکردم ،تنگ شده،فکر میکنم بقیه هم همین حس رو دارند، چون مرتب به من میگن چرا یه گوشه کز کردی؟،چرا دیگه صدات نمیاد؟،چرا نیستی؟،چرا خودتو قایم میکنی؟.
بهشون میخندم وتو دلم میگم دل خوش سیری چند؟
تلنگر
چشمامو که باز کردم ،به نظرم رسید خیلی وقته که صبح شده،اما ساعت بیولوژیکیم میگفت اشتباهه!چون هنوز خوابم میومد،اما شفقی که زده بود باحتمال زیاد شفق کاذب بود چون سپیدی زودتر از موعد توی زمستون یعنی هوای برفی!!.بلندشدم از پنجره بیرون رو نگاه کردم،همه چیز تار بود، رفتم کور مال کور مال عینکم رو پیدا کردم وزدم، اما هیچ چیز تغییر نکرد،بادست روی عینکم زدم تا مطمئن بشم رو چشامه،اره بود!!!.به خودم گفتم خانوم جون خوابی برو بگیر بخواب !!!اما صبح که از خواب پاشدم ومه رو دیدم فهمیدم چرا عینکم عمل نکرده!!برف هم اومده بود.اینهم از اولین برف تهران.
صبحی که داشتم میومدم،با احتیاط از کنار برگهای قهوه ای چنار که زمین را پوشونده بودند ،عبور کردم ،خیلی دقت کردم که پا روشون نذارم.با خودم میگم دختر تو دیوونه ای!!! اخه مگه ادم خودش رو جای برگ میذاره؟!!، اما خوب من این کارو میکنم!!!ودلم نمی خواد برگها رو بی اعتنا لگد کنم وبرم.این درختهای چنار که بومی تهرانندو شاید تنها درخت مقاوم در برابر دود، با وجود همه بی ریختی که دارند، منظره برگهای پاییزیشون دومی نداره!!
هوا انقدر سرده که نگو، از صبح با پالتو نشستم تا وقتی میخوام برم بیرون گرم باشم.مادرم میگه زمستون فصل اغنیاست.شب نشینی های دور شومینه، اسکی دیزین وابعلی وتوچال،پالتوی پوست وخز مینک و چکمه ودستکش چرمی،یک ماشین مدل بالا که از گرمای داخلش مجبوری لای پنجره رو باز بگذاری و اجیل وخشکبار ومیوه های زمستونی واین سالهای اخیر تابستونی و دیگه چی میخوای؟!!.اما من میگم یک چیز میمونه، انهم دل خوشه که معمولا توی فقرا با توجه به قناعتشون بیش از اغنیاست.کسی که با تخمه هندوانه وخربزه مادر بزرگ، شب یلدا می گیره، شاید چندین برابر ان کسی که بهترین اجیل تواضع رو توی خونش داره، بهش خوش میگذره واین یک قانونه!!!درسته که نوع تفریحشون متفاوته اما قانون مطلوبیت میگه که فقیره بیشتر کیف میکنه ومن به همه انهایی که قانعند ودل خوش، حسودی میکنم.
امروز میخوام برم خیابون نادر شاه ،خرید کریسمس کنم!!!،فکر یک خاطره رهام نمیکنه. قبلا که ادارم اونجا بود هر روز صبح جلوی کلیسای کریم خان از ماشین پیاده میشدم.چند روزی بود، یک اقایی بعنوان گدا اون جلو مینشست.یک دست ودو پا نداشت و صورتش کاملا سوخته بود.چشمهاش نا بینا بودو با توجه به عدم واکنشش به عابرین ، به نظر میومد که ناشنوا هم باشه.طفلک چنان قیافه وحشتناکی پیدا کرده بود که دفعه اولی که دیدمش نا خود اگاه یک فریاد خفه کشیدم، اما به مرور عادت کردم، هر چقدر که سعی میکردم من باب تنبه خودم که بسیار ادم نا شکری هستم، نگاهش کنم، نمیشد.هر روز براش پولی میگذاشتم و رد میشدم.یک وقتایی شیطون تو گوشم میگفت اون که نمی فهمه ولش کن.اما دلم نمیومد. به خودم میگفتم اگه اقا بودم یک کت یا ژاکت می اوردم تنش میکردم اخه خیلی لباساش کم بود، اما به هر آقایی گفتم بهم خندید وگفت ای ساده!!
من ساده نبودم،نه!نبودم، اما نمیدونم چرا بقیه این قدر دل سخت بودند!!!.
اره میگفتم یک روز که خم شدم توی ظرف مقابلش پول بگذارم ، شنیدم که گفت خیلی ممنون!!، نمیدونم وحشت کردم یا تعجب !!اما خیلی جا خوردم!!
وقتی نگاهش کردم یک چیزی شبیه به لبخند روی صورتش بود که منو آشفته تر کرد، تا اخر اون روز کاملا بهم ریخته بودم با خودم تصمیم گرفتم فردا ازش بپرسم که میشنوه؟نکنه بینایی هم داشت؟،اما نه این یکی رو مطمئن بودم، ولی فردا صبح که رفتم نبود ودیگه ندیدمش،نمیدونم شاید مخصوصا تشکر کرده بود تا بهم ثابت کنه که وجودم رو حس کرده، اما یاد اوری این خاطره همیشه قلبم رو میفشاره وبهم گله میکنه کاش بیشتر بهش کمک کرده بودی.اره کاش!!


