تبليغاتX
با تو حکایتی دگر

من خواب میبینم پس هستم

                              

همیشه حواسم به بی قراری  دل ساده ام بوده است!
نه وقتی برای محاسبه ایام گذشته داشته ام،
نه حتی زمانی
که به اندازه یک آه نگاهی به عقربه های ساعت شنی عمرم بیندازم!
با آرزوهای آن سوی دیوار زندگی  سرکردم!
با خوابهای رنگی هزار ویک شب!
منتظر بودم روزی بیاید،

که تو بیایی،آنوقت
 همه در خیابان به یکدیگر سلام کنند،
چراغِ تمام چهار راه ها  به احترام عبور زیبایت سبز  شود
و همسایه ها،
خواب آجیل نداشته شب عید و لباس نیمدار بچه ها
و کابوس  نداری  نبینند!
سلاخ ها هم گل  بفروشند وآیینه
و تو
از آنسوی سایه سار سپیدارهای روشن پدیدار شوی!
هنوز هم چشم براهم!
از گریه های مکررو آه های بی امانم خجالت نمی کشم!
سکوت خجلت و  بیداری سحرگاهی را رعایت نمی کنم!
"کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم!
دکارت هم هر چه می خواهد بگوید!
من هنوزخواب می بینم،
پس هستم!!!"

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 14:59 | شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 •

فصل تو

                       

بهار منتظر

باز هم بی مصرف افتاد

به ما حتی درنگی نکرد وبگذشت

یک بهار دیگر

برای یک متولد بهار

من متولد بهارم

اما عاشق پاییز!

من شکوفه ها را دوست میدارم

اما رنگها را

تنها از رنگ برگهای پاییزی شناخته ام

حتی رنگ سبز را!

بهار با تو زیباست اما

پاییز زندگی است وحیات

طالع من پاییز است

فصل تولد تو

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:12 | یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 •

همانند دو سایه

                    

سفر بوده ام

اما انگار که نبوده ام

لحظه ها چه زود می گذرند با تو

اگر چه

گاهی مرا به خشم می ازاری

اما

 سفرکردن  با تورا دوست میدارم

دوستی میگفت

سفر لحظات فراموشی است

اما چگونه میتوان تو را فراموش کرد

اگرچه

 یاد تو هر لحظه جان مرا می گدازد

اما فرا موشت نمی کنم

نمی توانم

ما با هم هستیم

اگر چه

 همانند دو سایه باشیم.

 

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:56 | یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 •

که مرا از تو جدا کرد

          

                    

من،

خالی از عاطفه وخشم

خالی از خویشی وغربت

گیج ومبهوت بین بودن ونبودن

عشق،

اخرین همسفر من

مثل تو مرا رها کرد

حالا دستهایم مانده وتنهایی من

ای دریغ از من!

که بیخود مثل تو

گم شدم،

گم شدم تو ظلمت تن

ای دریغ از تو!

که مثل عکس عشق

هنوزهم،

 داد میزنی  تو ایینه من

وای!،

گریه مان هیچ ،خنده مان هیچ

باخته وبرنده مان هیچ

تنهاآغوش تو مانده، غیر از ان هیچ

ای؛

ای مثل من تک وتنها

دستانم را بگیر که عمر رفت

همه چیز تویی

زمین واسمان هیچ

در تو میبینم

همه بود ونبود

 بیا پر کن

 مرا ای خورشید دلسرد

بی تو میمیرم

مثل قلب چراغ

نور تو بودی

که مرا از تو جدا کرد؟

 

 

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 11:44 | شنبه چهارم اسفند 1386 •