تبليغاتX
با تو حکایتی دگر

روزهای قشنگ

                           

"برای بهناز به خاطر احساس قشنگش"

 

چه روزهای قشنگی بود!
همیشه یکی از ما پنهان میشدو

دیگری
تا بی نهایت  بوسه می شمرد
و ان یکی  را پیدا میکرد!

من همیشه طوری پنهان میشدم که پیدا باشم!

دلم نمیخواست حتی برای لحظه ای گمم کنی!

ان وقت تو،
ساده ی ساده پیدایم می کردی!

 ومن میگریختم!

 تاباز پیدایم کنی!

اما نمی دانم چرا ،

حال که در حضور توام ،

مرا نمی یابی!
بیا و این بار پیدایم کن!

وانمود میکنیم که سر زده بوده!
باز چشمان منتظرم را

با انگشتان ظریف وبلندت بگیر!

 و آرام در گوشم زمزمه کن:

" پیدایت کردم ، حالاتو گرگی!"
ان وقت من مثل همیشه بگویم :

"قبول نیست؛ غافلگیرم کردی!"

تا بهانه تازه ای باشد که از دستت بگریزم!

مگر نه اینکه میگفتی همیشه از تو فرار یم؟!!

روزی که برگردی،
مداد سیاه کوچکم را،

 چرکنویس تمام داستانها وخاطراتم

وآخر سر،شعرهای نیمه تمام تو را می بوسم!
 ومی گویم: «خداحافظ! شاهدان دلتنگی وغمناکی من !

ترکتان میکنم،
آخر همراه گمشده ی  من بازگشته!»
پیاده به استقبالت می ایم!

به پاس انهمه رنجی که برده ای!
 برایت ازغصه ها و درد تنهایی  این سالها می گویم!
و تو دوباره ودوباره دلداریم بده!

بگو باز هم کبوتر جلد توام و آن فنچ کوچک

که همیشه صدایم میکردی!

بگودیگر «فرشته فراموشکار» صدایت نمی زنم!

ومن میگویم :دیگر
بر دیوارِ بلند کوچه نمی نویسم,
«کبوتر با کبوتر، باز با باز»

وهر دو با هم
باور میکنیم که عاقبت  عشق ختم  به خیر است!
کف  دستم را،

(همان  که نشان فالگیر دادی )

 نشانت میدهم تا ببینی
 که خط  عمرم  در نبودنت چطور کوتاه شده!
تا دیگر مرا از  رفتنت نترسانی!

و بدانی،

 این بار اگر رفتی، دیگر نخواهم ماند!

من هم میروم،

گرچه  این رفتنم، نامش مرگ باشد!

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 14:10 | سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 •

چند شب گریه؟

                          

باران می بارد،

قطرات اب از لبه ی پنجره ی اتاقم چکه می کنند!
و من از صدای مداوم ریزش قطره ها خوابم نمی برد!

به یاد توام!

می دانی چند وقت است

 که حتی به خوابم نیامده ای؟

تمام فصل زمستان!!

وقتی آسمان رویا،
از رد پای خیال تو خالی باشد،
دیگر خوابیدن چه لذتی دارد؟!
باز زیبایی هر چه بیخوابی بی دلیل!
می توانم بیدار باشم!

ودراین بیداری،
به چیزهای بهتری بیندیشم!
می توانم فکرهای  بهتری بکنم!

می توانم در ذهنم رویای تو را ببینم!

می توانیم با هم به سفر برویم!

قدم بزنیم!

بحث ومشاجره کنیم!

و آخر سر آشتی !!
اصلاُ می توانیم  گریه کنیم!

برای دلهامان

که اینهمه گرفته است!

برای مادرت

که آنهمه دوستش داشتی!

برای عموی من

که جوان مرگ شد!

برای خودمان

که بی فاصله از هم جدا افتاده ایم!
برای  آن دخترک کوچک که همراه خواهرش،

در میدان ولیعصر با آکاردئون،

سلطان قلبها میزند!

برای آن کبوتری که امروز،

 جنازه اش را وسط کوچه مان پیدا کردم!
برای خودم! که سالهاست،
رنگ مشکی روسری

دلم را پوسانده است!
برای شعرهای غمگین ودربدرم

 که در پی تو به همه سو روانند!
برای تمام کتابهای ناتمام و ناخوانده ام!
برای همه روزهای بدون تو!
آه! دشت پنهان  شکایت ودرد!
چندجویبار اشک، سینه پر دردت را  سیراب خواهد کرد؟
 بگو!
چند شب گریه؟!

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:41 | شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 •

می خواهم طور دیگری بنویسم

                      

در پس پرده چشمانم که پنهان می شوم،
 جرقه ای از آنسوی سبزی چشمانم پدیدار می شود،
بعد انگشتان بغض آستین قلبم را می کشد،
 نامش را میگذارم گریه

 و بعد،
رگبار بی امان... اشک ،اشک و اشک!
دلم می خواست شاعر بودم!

یک شاعر حقیقی

نه مثل سهراب،نه مثل فروغ،نه مثل نیما،

حتی نمیخواهم مثل یغما باشم!

که تمام شعرهایم را از او دزدیده ام!!

دلم می خواست شاعر دیگری باشم!
می خواهم از اسمان بنویسم

حتی وقتی سیاه و دود الود است !

از نهر کنار خیابان بگویم

حتی وقتی روز اول عید در ان جسد جنینی را می یابم!

می خواهم از کوهستان بنویسم

حتی وقتی بهترین دوستم خود را از ان به پایین پرت کرده است!

می خواهم از عشق ،امید و سعادت بگویم

حتی وقتی روزنامه صبح مینویسد

امید زندگی در ایران به بیست درصد کاهش یافته است!

میخواهم از نوروز بنویسم

حتی وقتی امید ندارم که نوروز سال بعد  در پای سفره عید

سین ها رابشمارم تا مبادا از هفت کمتر شود!
می خواهم طور دیگری  بنویسم!
جوری بنویسم که برگردی!
می خواهم قانون قدیمی دل ودین را فراموش کنم!
باید اصل کلی « دوری و دوستی» را به دور انداخت!
ای همراه گم شده من

پس کی مرا پیدا میکنی؟

من با توام

لحظه ای مرا هم بنگر!!

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:32 | شنبه هفدهم فروردین 1387 •