تبليغاتX
با تو حکایتی دگر

آقا جان...

 

 

                                     

"به بهانه بهار به یاد آقاجان"

 

بهار،
 انعکاس سبزخیار وگوجه سبز!

پزواک خوش قیل وقال گنجشکها،

برسر همه چیز!

رخوت کند خمیازه های بهاری!

سستی وتب روح جوان در انتظار عشق!  
 به کنار هر گل وچمنی  که می رسیدم،
 می خواستم تمام

مردم جهان را صدا کنم !

دست برسرشاخه های نو رسته بکشم،

وبا دیدن گلهای رنگارنگ باغچه

باز یادتو کنم اقا جان !.

آه! کجایی ،باغبان پیر خاطره ها؟!!

کجا؟!!

دلم برای قصه ی مرد ونامرد،
برای شنگول ومنگولت ،لک زد!

دلم برای چیدن مشت مشت،

یاسمین های گلدانت تنگ شد!

چرا دیگر نیستی تا

وقت چیدن گلها،

( همان وقت که نا غافل مچم را میگرفتی)

با لبخند بگویی:

عیبی ندارد،عزیزجان نفهمد!!

بهار!،اقاجان!، عزیزجان!،...
 بهارکودکی ام تنها،
 باگل و کتاب و عروسک وتنهایی  ،
معنا می گرفت!

اما تو بودی

که پررنگش میکردی!
خنده تو، انعکاس تمام پرتوهای تابان خورشیدبود!
  خطوط پیر خاطرات، اینه ی صورتت را پر می کرد !
 دستانت به عطربهار نارنج ویاسمین و گل سرخ عادت داشت!
 وآن موهای سفید که همیشه ،
 به رسم بهار های بی بازگشت گذشته،

سفید نگه شان میداشتی!
   قصه هایی که برایمان می گفتی،
 قصه های مادر بزرگت بود،با انعکاس کودکی خودت!
اما آقاجان!

حالا ،دیگر چشمانم انعکاس رنگ سبز را تشخیص نمیدهد!

گنجشکها هم مثل قدیم شلوغ نمیکنند ،
و خیلی وقت است که درتهران

گل محمدی  ویاسمین نایاب شده است!

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:23 | دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 •

می خواهم وصیت کنم!

 

"به دوست عزیزم بیتا برای اینکه کمتر غصه بخوره!"

 

می خواهم وصیت کنم!

می پرسی چرا؟

دیروز مادر می گفت:

وصیت بر انهایی که  داراهستند،

واجب تراست!!

ومن با خود اندیشیدم

که چه دارم؟
 این احساس نمناک غربت،

در دیار آشنای دوست!

اینهمه چشم انتظاری،

برای آنکه بیایی!

اینهمه غصه وآه شبانه!

گریه های ممتد روزهایم!

اما نه!!

این میراثی نیست که خواهان داشته باشد!

بیا باهم بیشتر بیاندیشیم!

یک ذهن روشن،

یک دل قوی ومحکم،

یک روح سبکتر از پر،

یک عالم خاطره ی شاد با هم بودن،

این بهتر شد!

وقتی مُردم،

نگو خدا نکند که مرگ حق است!
 نمی خواهم هیچ کسی برایم گریه کند!
راضی به غلتیدن یک قطره اشک هم بر گل گونه هایت نیستم!
 می خواهم در باغی از درختان توت  دفنم کنند!

سنگ قبر نمی خواهم!

دوست دارم کودکان

بی اطلاع از وجود خاکیم در زیر پاهایشان،

به شادی با دستان کوچک خود توت بچینند !

دوست دارم قدمهای کوچکشان را

بر سینه خاکیم تحمل کنم!

تو هم بیایی و به خاطر من،

پای تمامی درختان توت باغ گریه کنی!

به امید آنکه پای  یکی از انان قبر من باشد!

اگردوست داشتی ، پرتو نگاهت را به من بده !
 تا وقتی به آخر آسمان رسیدم ،
 آن را به انتهای کهکشان گره کنم!
 تا هر کس آسمان را نگاه کند ،
فروغ نگاه  تو را ببیند!
آن وقت همه خواهند دانست

که تو چه اندازه آسمانی بوده ای!
 همین برایم بس است
و دیگر هیچ!!

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:8 | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 •

وقتی کوچک بودم!

                 

وقتی  کوچک بودم،

ترسم از جریمه وترکه واخم معلمم نبود،

تاب نگاه نکوهشگر مادر را نمی آوردم!

وقتی  کوچک بودم،

هفت سین من در شب سال نو،

عشق مادرم بود!

که همه جای خانه را پر میکرد!
وقتی  کوچک بودم،

همیشه خدا دلم برای  پینوکیومیسوخت!

که مدام گول میخورد و کارهای بد میکرد!

وقتی  کوچک بودم،
 تنها ترس شبهایم،

گرگ غصه ی شنگول ومنگول بود

و هراس آنکه،

وقتی مادر پرستار شیفت شب است!

بدون او چگونه گرگ را شناسایی کنیم!
 وقتی  کوچک بودم،

تنها آرزویم،

 داشتن خواهر یا برادری کوچک بود،

تا توی بازی خاله بازی تنها نباشم!
اما حالا که کوچک نیستم،

به آنهمه آرزوی پاک وبی آلایش،

آنهمه سادگی ومهر ورزی،

به آن دل کوچک ومهربانی که داشتم،

غبطه میخورم!

یادش بخیر!

کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم!!

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:4 | چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 •

فال چای

در گردی خاموش استکان چای،
تصویری از شهاب و نسیم صبح می بینم !
 شاید این نشانه های زیبا،
 نمادی  از آمدن تو باشد!
 باید به خیسی کهنه خاطرات گریزی بزنم و
 گاهنامه لطیف ترین لحظات عمر،
دفتر ظریف ترین سلام  پگاه ،

ویادنامه ی دیدار وخاطره

را زنده کنم!
 شاید در شلوغی میانه ی روز،

هوس زنده کردن یاد ها وخاطره ها،

مرا به گوشه ای از یک کافه بکشاند!

شاید کافه نادری!شایدهم نه!
 شاید در ازدحام گنگ محله شیخ هادی،

  یا در انتهای همان کوچه ی اقاقیای معروف،
 عاشقی در به در وآشنارا ببینم!
" که شیرین ترین نام جهان را زیر لب تکرار می کند
 و تلخ می گرید "


 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 8:43 | دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 •

شماتتم چه سودی دارد؟!

                           

تقصیر تو نیست!

اگر من ،تمام نوشته هایم غمناک است!
خودم نمی خواهم فانوسِ کهنه ی خاطراتم،
بی نور شود!
خودم اشکهای شبانه وشمردن ستاره ها را ،
فراموش نکرده ام!
خودم در کنار آرزومندی یک دیدار دوباره،

چادر انتظار را بر پا کرده ام !
حالا نه من و گریه هایم، دینی بر  تو داریم،
ونه تو بایدچیزی بابت این همه شعرهای غمگین بپردازی!
خودم خواستم  زنبورعسلی باشم،
با این آرزوکه عسلهایم
تنهاصبحانه کسانی نباشند،
که هرگز ندیدمشان!
بلکه در سفره صبحانه ی دل تو هم

گاهی ،فقط گاهی، ازعسل های حزن آلود من  باشد!

شاید که هر ازچندگاهی کاغذهای دل نوشته ی مرا هم،

ورق بزنی وبگویی:

"یادت بخیر ،شاعر دربه در لحظه ها!"
همین یک جمله،

برای من کافیست،

تا زیر بار حرف ملامت کننده ی دیگران،

که مرا غمگین ونا امید وحیران مینامند

و نوشته هایم را چکامه های دردناک غم!،

تاب بیاورم!
دیگرهمین لحظات پر شور سرودن نیز،

مرا دلخوش نمیکند!

پس شماتتم چه سودی دارد؟!

خود را بیهوده فرسوده نکنید دوستان!

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:8 | شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 •

بیدار شو!

آخر ندانستم، چرا همه طالبند،
واپسین رشته امیدواری مرا
از افق دور آمدنت پاره کنند!
هر کسی را میبینم،
معتقد است،

باید تو نبودی تا من شاعر شوم!!

انگار که هستم!!

چه خوش باورند این مردم!

این دل نوشته های غمگین گلایه آمیز را

شعر می خوانند!

مگر نه اینکه تو میگفتی تا آخر دنیا هم که شود ،

تو فقط یک درام نویس ساده می مانی!!
نتیجه تکرار  این همه ترانه را،

که زیر لب برایت زمزمه میکنم،

"سر نوشت"  می نامند!
اما مدتی ست که فهمیده ام،
تمام این دل سوزان حسود

از ته دل چرند می گویند!

مطمئنم از هیچ کجای ویران این دنیای زشت،

کم نمی آید، اگر یک روز تو بی صدا برگردی!
آنوقت دیگر شاعر بودن یا نبودن من چه اهمیتی دارد؟!
همین نگاه خیس منتظر،
همین دل بی قراردردمند،

همین آه های پیاپی پر درد،

جای هزارشعرو غزل عاشقانه

را میگیرند!بی واژه اما پر معنی!
باران که بیاید
 زیر سایه ی دستان تو پناه می گیرم!

کنار طاقی مغازه لحاف دوزی می نشینیم

و وانمود میکنیم

بالای ابرها هستیم!
دانه دانه پنبه های از هم وا شده را از هوا میگیریم

وتو فیلسوفانه می گویی اینهم منظومه ای جدید،

از خورشیدی دیگر!
به اینهمه ساده دلی تو می خندم

وتوبا اعتراض خواهی گفت :
"به چه می خندی؟

مگر نه اینکه من، همیشه خدا ،
از خندیدن  دیگران،
بر شعر های پراز سوال  تو دلگیر می شوم؟"
اما من میگویم:

تمام شعرهایم فدای دلگیر شدنت!!

اما نه!اینهمه رویا بود،

نوشتن برای تو!

هوس این دل خیالباف من است!

برخیز!،بیدارشو دل ناباور رویاییم!
بیدار شو!

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 10:15 | شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 •

تولد رسم خوشایندی است!

                                                            

تولد رسم خوشایندی است!

کاش اینجا بودی!

در همین نزدیکی،

زیر آن بید بلند،

دم نزدیکی آب ،

پای آن شب بو ها،

دم دست احساس،

پیش چشم سهراب!

تا که شعرت می ساخت!

و جاودانه میکرد یادت!

بیش از آنچه امروز،

پیش تکرار صدای گلها،

نزدیک احساس اقاقی پیداست!

کاش اینجا بودی،

تا به تو میگفتم:

تولد رسم خوشایندی است!

گرچه یاد آور مرگ است ولی،

باز هم کاری است!!

 

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 8:33 | چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 •

سکوت کردی!

                               

گفتم: دوران شکوفایی نبوغت را،

فدای بی اعتنایی سرد سیاست نکن!،

سکوت کردی!.

گفتم:چشم بر هم نزده،

این مردم،

یاد شیرینت رافراموش میکنند،

سکوت کردی!

گفتم:هیچ ذهن خسته ای جز من،

تو را در این بیراهه بی سرانجام فراموشی ،

بخاطر نخواهد آورد،

سکوت کردی!

گفتم: دوری از این خاک ومردمش،

 تنها راه رها شدن است،

سکوت کردی!

گفتم:قول میدهم،

هر چه تو بگویی،

بدون کم وکاست همان باشد،

باز هم سکوت کردی!

سکوت کردی،اما

دیگر نگوکه هق هق نا غافل درد را

از آنسوی سیمهای سرد وبی رحم  زندان نشنیدی!!.

 

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 10:25 | یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 •

گدایی محبت تو!

                                                                   

دیگر زمانی برای عبور من از جاده زمان،

 باقی نمانده است!
من بعد ریزش دانه های ریز ساعت شنی عمر را،

 نظاره نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بین بیقراری دل من

وخونسردی نگاه تو  نیست،

عمر به چکار من می آید  که

حال حساب دقیقه وثانیه اش را  هم داشته باشم؟!
می خواهم به سرعت زمان فر سوده شوم،
مثل  شاخه گل شقایقی که همین دیروز

 از باغ پشت خانه مان چیدم و

امروز داخل لیوان آب پر پر شده است.

به نظر تو ، او نمادی از ما نیست در این زندگی پر تنعم؟!

که به این راحتی می پژمریم؟!!!
دوست داشتم  یک شبه همه چیز را عو ض کنم،

تا وقتی تو بیایی،

باور نکنی که این همه تغییر هم ممکن است!!

بعد هم با یک گونی پاره بر دوش وچوبدستی لرزان در دست،

از کنار ت عبور کنم تا مرا نشناسی و

 دل همیشه مهربانت از دیدنم به درد بیاید و

 سکه ای بر کف دستم بگذاری ،

آنوقت من با شرارت دستت را در میان انگشتانم مشت کنم،

تا از گرمای وجودت حظ ببرم!

 آنوقت تو با ترحم لحظه ای درنگ کنی وبعد دستت راآهسته بکشی تا

مبادا مرا رنجیده خاطر سازی!!  
اگر امشب گذشت و تو فردا آمدی،

اگر آمدی و همه چیز را متفاوت دیدی!،

به یادت باشد ،

هر گدای ژنده پوشی را که بیصدا از کنارت گذشت،

به مهربانی بنوازی!

قول میدهم ،به تو نگاه آشنایی نکنم ،

که دل نازک وزود رنجت بلرزد!

مطمئن باش ، آنقدر در آرزوی دیدارت حسرت کشیده ام،

که من امروز را، از انی که می شناختی، تمییز ندهی!!

وباور کنی که من فقط یک گدایم!

حتی اگر قصدم از این تسائل،فقط گدایی محبت تو باشد!




 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 17:5 | سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 •