مادر!
بگذارهمه گمان کنند،
دوستت ندارم!
بگذارفکر کنند،
نام تو را نمی دانم!
همین شفافی اشکهای روشن تو،
در میان زلالی سبز نگاهت،
برای پچ پچ هزار ساله ی آنان کافی ست!
همان بهتر که نام تو،
در لابه لای دل نوشته های من پنهان باشد!
همان بهتر که از میان تمامی واژه ها،
تنها تو ، فقط خودت، بدرخشی !
ماه تابان من!
غمخوار روزهای تنهایی!
عشق تو،
مثل درخشش آخرین ستاره کهکشان،
از فراسوی فاصله ها،
مثل درخشش شبنم صبحگاهی،
بر روی گلبرگ های اقاقیاست!
یاسمین وتو،
تو وبهار،
من وتو با هم ،
راه طولانی راپیموده ایم مادر!
آه !
دوست دارم ، نام تو در لا به لای گریه های
تنهاییم، پنهان باشد!!
میخواهم فقط مال من باشی،
مادر !
فقط مال من!
فراموش نکن!

فراموش نکن که فراموشت نکرده ام!
فراموش نکن!
که تمامی شبهای انتظار را،
به امید شنیدن صدایت صبح کرده ام!
و هر صبح به جای تو خورشید بوده و
آسمان وآخرین ستاره ی شب!
فراموش نکن!
روزهای بسیاری،
با شنیدن جاده ابریشم شب شد
و آسمان قلبم
خیس خیس همچنان باقی!
فراموش نکن!
همیشه اشتیاق تکرار خاطراتم بوده اى!
اشتیاق کهنه یک محتضر
برای ادامه ی زندگی!
فراموش نکن
حتی بدون تو زندگی در جریان است!
و این من هستم
که هنوز برای
ساده ترین پرسشهای دنیا
پیش قدم پرسیدنم !
فراموش نکن!
همیشه نگاه من،
اشتیاق پایان انتظار تو را داشت!
پایان انتظاری که بیهوده
با آرزوی بودن تو همراه بود!
فراموش نکن!
همیشه ، همیشه خدا، این دل بی قرار...
آه!
- آیا کسی نیست تا یک لحظه،
برای این همه تاریکی شمعی روشن کند؟
دعا میکنم برای تو!

می پرسی چه میکنم؟!
دارم دعا می کنم،
برای کودکان متولد نشده،
برای تمام طلوع ها وغروبهای نیامده،
برای ارزوهای جوانان،
برای اینهمه امید خودم،
به تو، به زندگی ،به آینده !
دعا می کنم،
که صدای سرخ هیچ چکاوکی،
در طنین دیواره ی قفس شنیده نشود !
دعا می کنم که هیچ دیواری،
انتظار پر شکوه منتظران را،
چشم به راه پگاه پنجره نگذارد!
دعا می کنم که مهربانی باد ،
به دست پویای قاصدکها،
به نشانی سبز ستاره ها ، سلام مرابرساند !
دعا می کنم،
برای تو که بیایی!
که شاد وسلامت باشی!
که باشی و باشی وباشی برای همیشه!
دعا میکنم برای تو!
فقط همین!
کسی چه میداند؟

شاید که گفتنش ،
لاف تازه ای از جلوه نمایی خاطرات باشد!
اما می گویم!
در پگاه روزی در هفدهم خردادماه ،
در یکی از سالهای دور،
من به دنیا امدم!
میخندی؟آری!
من کهنسالم!
به پیری همان چنار اول کوچه مان!
به قدمت باغبان پیر روستای همسایه!
به کهنسالی قنات پر آب خانه تان!
اگر آن شب از خیابان غمناک رویاهای من بازآمدی،
سیبی از سیب های سرخ باغ خاطراتمان می دزدیم ،
وکنارتمام یادوارهای تولدم مینشینیم
و تا وقت متولد شدنم،
از دریا و آسمان و شفق می گوییم!
آن وقت دختری متولد میشود،
گویا من باشم!
اگر روسری سبز آرزویم،
از آنسوی دریای شعر طلوع کرد،
با هم رو به افق نامحدود رؤیا می رویم!
با همان قالی خوش نقش ونگار تو!
شوخی نمی کنم !
مگر نه اینکه میگفتی:
این قالیچه یادگار عشق سلیمان از بلقیس است!
پس در رفتن شک نکن!
شاید انسوی آسمان تولد به جای مرگ،
جاودانگی باشد!
کسی چه میداند؟!
گریه نمیکنم!
گریه نمی کنم !
هرگزگمان مبر که میتوانی،
صدای هق هق گریه ی مرا،
از میان واژگان درد آلود حزن،
دردیار غم الود غربت بشنوی!
تنها می گویمت: بیا !
بیا تا ثانیه ای در کنار ارامش صبحگاه نسیم،
درمیان سبزی انبوه چمنهای باغچه،
ودر کنار این همه طراوت،
سکوت را با نگاهی تازه تجربه کنیم!
ببین!
ساعت از سکوت نیمه شب هم گذشت !
اگر اینهمه چشم انتظار، بیدار، امدنت نبودم،
خیلی پیش از این،
راهی دیار دور خواب ورویا میشدم!
تا شاید در خواب به تو کمی از
اینهمه نا گفته را بازگویم!
حالا هم ،
به فروغ شمع دلت سوگند!
فقط یک قطره ی اشکم کافیست،
تا آخرین قلعه مقاومت لجبازانه ات،
ویران شود !
اما،
تو رابه جان تمام نفسهای عاشق ودرمانده،
بیا و
بی واسطه ی هق هق گریه های پیاپی،
کنارم باش !
چه خواهد شد اگر،
یکبار،فقط یکبار، بدون حضورالتما س بیایی؟
چه می شود ؟!
مرگ!
خاله گیتی می گفت:
درکوچه پس کوچه ی خلوت شبهای تنهایی ،
وقتی هم پای شمع و حافظ،
تا انتهای رویا میروم !
اجل با لباس سیاه و داس بزرگش ،
تا پای بهار خواب خانه پیش می اید ،
سنگ بر شیشه می زند
وساکت بر جای میماند!منتظر!
تا شاید ،
از روی نسیان پیری،
قرص های این قلب دردمند فراموشم شود!
دلم میخواست نا امید برنگردد،اما،
حرص این زندگی غمبار نمیگذارد!
مرگ هم می رود،
سراغ زن باردار جوان همسایه!!
نه ! نازنین!
افسرده نیستم،
خواستم برای یک بار هم که شده با واقعیت زندگی کنم!!
شاید باور نکنی اما ،
یک شب در کوچه ی دلتنگ خاله گیتی ،
به کنج همان درخت توت خاطرانگیز کودکیمان،
مرگ ایستاد و تماشا کرد !
تا ببیند ،خاله قرصهایش را فراموش میکند !
بس کنم دوست ساده دل؟!
باشد! اما تو هم بگو،
اینگونه خیس خیس برای که گریه می کنی ؟
وقتی کتاب خاکستری گریه را آهسته بستی،
بدان!دیگر خواب شفق گون چلچله های از ره رسیده ی بهاری،
برهم نخواهد خورد !
گوش کن! دوست نا باور من!
از پس پرده های ضخیم انتظار،
از کنار پنجره ی بهار خوابمان ،
صدایی می اید!
کسی سنگ بر شیشه مان میکوبد!!


