به یاد شکیبایی(اشنای مهربان)!

اگر سکوت ِ این آسمان غمگین بی ستاره مهلتی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر نگرانی روزهای تنهایی وترس مجالی دهد،
می خواهم از آوارگی شبهای پر از پرسه وسوالت بگویم!
در کوچه های بی چراغ!
ازپس ِ این دیوارهای نا مرئی غم!
غم ِتو!
از این دلنوشته غمناک درد آلود
که قرار است سوگواره ی تو باشد!
مدتی است که دست و دلم به نوشتن هیچ دلنوشته ای نیست!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل ِ تو،
که ورد ِ زبان ِ مردم شهرش کرده بودی ،
باورم شده است!
باورکرده بودم،
که دیگر صدای تو
آن صدای مخملین وشیرینت را
در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این همه هفته های بی ستاره کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ همیشه خط خطی،
به گوشت نرسید؟
تمام دامنه ی افق رادر پی ات گشتم
اما نیافتمت!
این رسم و روال ِ رفاقت نبود!!،
که در نیمۀ راه ِ رؤیا وناباوری رهایم کنی؟
می دانم!
همیشه میگفتی:
"تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دست بیشتر نیست!"
یکیشان همان شاعری است که گمان می کرد،
در دوردست ِ آسمان هنوز هر شب ستاره امید
طلوع میکند!
بخاطر داری؟!
تو که آن بالایی بگو
می ترسم- خدا ما را فراموش کرده باشد!
به او بگو
ما اینجاییم!هنوز هستیم!
اگرچه تو دیگر با ما نیستی اما،
روزی خواهی آمد!
استاد همیشه ی صحنه،
حال که حتی دستهای همیشه مهربانت را
به عنوان امانت به ما نمی دهی !
این دل ِ دردمند را که
امروز در شمار ِ عاشقان ِهمیشه تو تا ابد
به بدرقه راه پر نشیب وفرازت آمده بنگر،
باشد که انگشتانم،
برای شمردن تعداد عاشقان حوالی تو
کم اید!
صدای باران!

منتظرم تا شبی بشنوم،
به این دلبستگی های ساده، دل بسته ای!
که جامه ی رنگین کارت را،
از آن صندوقچه ی قدیمی ،بر داشته ای!
یا در کهکشان موسیقی،
به ستاره یی تازه، سلام کرده ای!
متوقع نیستم !
اگر دوست نداری، چنین باشد!
امادردامان دورغربت ِ اسارت نمان!
هرجور که راحتی! اشنای همیشگی!
شنیدن وصف خنده های تو،
از آنسوی پرده ی دوری وقفس،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائی وشعر، کافی ست!
من اینجا بیکارم!
و هر شب،
از مسیر حرکت ستارگان،
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
انتظار وعشق کافیست!
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
با آن نگاه مهربان ِ شفق گونت...
اما،
وقتی فکر میکنم،
میبینم ، هنوز هم،
هنگامی که به سپیده رویاها نزدیک می شوم،
باران می اید!
گوش کن!
صدای باران را می شنوی؟!!!
شاهزاده رنگین کمان!

آخربه کجا می بری مرا ؟
به کجا؟
آی! با توام!
ای همیشه غایب حاضر!
هنرمند وادی رنگ و آواهای بی شمار!
بگذار بگویمت!
بگذار بگویمت؛ چرا مدام در پس هق هق گریه ها پنهان میشوم!
برای گوش دادن به من استخاره می کنی ؟
بازدید مرا با فال و فریب فراموشی پس میدهی؟
یا ازتکرار غمناک ترانه ها می ترسی ؟
به فکرچشمان منتظر و دل بی قرارمن نباش !
امروز هم،
مهمان دفتریاد وخاطره ات هستم!
به خاطر داری برایت نوشته بودم،
در این حوالی کسی هست که
همیشه رویای آمدن شاهزاده ی
سرزمین دور رنگین کمان را میبیند؟
باور کن! ،هنوز
وقتی آسمان روز را میبینم،
از صبح زود تا اخر غروب،
مدام رنگهای ان را از شفق تا فلق،
در ذهنم ترکیب میکنم!
تا به خاطر بیاورم که تو،
اسمان را چگونه میدیدی!
و همیشه ی خدا تصویر لرزان ستاره و شهاب
در پس پرده ی چشمانم می لغزد!
نمی دانم چرا،
بارش این همه ستاره،
یک بار هم که شده،
غبار غریب غروبهای بی شمار خورشید را،
از شیشه های چشمان عاشق زمین ،
پاک نمی کند!
تو چی ؟ هنرمند رنگ آشنای من!
تو که آن سوی ارزوی بوم وقلم،
در انتظار بهار دوباره ی رنگها نشسته یی،
هیچ خبر از راز و نیازهر روز من،
با اهالی آشنای این آسمان دوردست داری ؟
آه ! می دانم!
سکوت آسمان،
همیشه،
پاسخ تمام سوال های بی جواب منست !
گریستن تقدیر تمام شاعران است!

آشنای تمام لحظه ها!
بیا واز دیدن دوباره رویاها
وتعبیر شاعرانه ی ترانه ها بگذر !
تو که ازوسعت بی بازگشت اسارت بازنمی گردی،
دیگر چه کار به کار گریه های شبانه ی من داری ؟
بگذار من،
در این سوی تاریکی نور،
مدام خواب آمدنت را ببینم!
مگر چه می شود ؟
"چه می شود که بگویم بیا و نیایی؟"
من به همنشینی کاغذ وقلم،
به تکرار آه های دم به دم،
و همین عکس سیاه و سفید متبسم تو، راضیم !!
تو راضی نیستی؟!!
"باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است!"
آن سوی محله مان را ببین!
هنوز آن ماده گربه ی زیبا،
در خاموشی مهتاب برای نوزاد مرده اش می گرید!
آنسو تر،زن جوان همسایه،
در سایه ی غربتی بی صدا،
آرام با خود نجوا میکند!
و این سومنم!!
شاعری از دیارمهتاب و آفتاب!
دیگر به کجای این روز گاربر می خورد،
اگر من هم شاعر باشم!!؟
هنوز باورم نمی کنی؟!!
"همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم!"
اما مگر این دل دربدربی پناه می گذارد؟
دل نگرانم نباش!
نهال زودرس شعرهیچ شاعری،
در طوفان غم وغصه های پیاپی ،
نخشکیده است!
من هم پیش از فردا شدن امروزو
دیدار آشنای گل وپروانه نخواهم مرد!
بیا وعده کنیم!
فرداکنارهمین سطور مرطوب اشک،
نزدیک آخرین چشمک ستاره ی صبح،
منتظرت هستم!
در هر ساعت از شفق فردا که آمدی،
مرا چشم به راه فرداهاخواهی دید!
قول می دهم!
چرکنویس خاطرات

امروز ، چرکنویس خاطرات سفر رادوره کردم!
پکی یکی،
دوباره ودوباره!!
از لابه لای خاطرات قدیمی ،
پیدایشان کرده بودم!
ذهنم هنوز،
از آوار هجوم آن همه رویا
سنگین است!
از خیسی طراوت آن همه دریا!
ازذوق تنفس آزادی!
چقدر ساده بود رها بودن،
ترنم ترانه،
اشتیاق لبخند،
وحتی فریاد خشم ونفرت!
چقدر فضا،
در رعایت ِ مرزها بی ریا بود!
چقدر جوانه رؤیا وعشق
درسبزی دل آنهمه مردم مهربان وشفیق
زود پا میگرفت!
هنوز هم سر شوقم!
می خواهم پیدایت کنم!
تا باهم از آن روزهای بی بدیل و بازگشت، بگوییم!
نمی دانی مرور روزهای شاد پشتِ سر، چه کیفی دارد!
همیشه ذهنم آمدنت را که مجسم میکرد،
قدمهای تو را
تا نزدیکی همان چنار پیر سرکوچه مان می شمردم،
بعد به یادروزهای شیدایی،
بهترین موسیقی را زیر لب زمزمه میکردم!
اماحالا، بعضی از آن ترانه ها،
دیگرهمسال روزهای نبود تواند!
کاش میدیدی،
چکونه چرکنویس فرسوده خاطرات،
با تازگی رطوبت اشک مرطوب میشود!!
کاش میدیدی!
کبوتر امید
وقتی کبوتر سپید امید،
در تور پر طپش زندگی می افتد،
بر دارش!
ببوسش !
ورهایش کن!
همان بوسه برای تداوم عشق کافی ست!
به زدودن اشکی از زوایای نگاه پر التهابت رضایت نمی دهم!
می خواهم شعری را با خط خوش بنویسم!
می خواهم از پی واژه ها،
تاقله بی نشیب انتظارو
تا انتهای صبر سفر کنم !
تنها می خواهم،
دمی سر به دیوار آرامش بگذارم و
به اندازه ی دوری تواز من،
از اینجا،
و از رویاهایمان ،گریه کنم!
نمیدانم چرا دیواری محکمتر از
دیوارکوتاه عشق نیست !
جوابش درافق چشمان صبور توست !
که بی توقع و انتظار
دیوار شانه هایت را،
به گریه های گاه و بی گاه من می دهی!
حال که کسی دراطراف خلوت خاموش تنهایی ما نیست،
لحظه یی به دور از گلایه های غرور،
و شکوه های ملتهب،
به من بگو،
ایا تمام این دقیقه های انتظار،
به رسیدن ثانیه های پایان درد نمی ارزد؟

