تبليغاتX
با تو حکایتی دگر

نگاه کن!

  برای خودم!

"بخاطر تمام دردهایی که تحمل میکنم وهیچ نمیگویم!"

 

  آخر این نمی شود!
که من در پس پرده های بغض وگریه،
هر شب  خدا تا صبح،

بوته کوچک  شعری را نشا کنم
و تو آنسوی آسمان ستاره ها،
به خواب اقاقیا ویاسمین وشقایق بیایی!
دیگربه این کوره راه بی نام و نشان عاشقی کاری ندارم!
می خواهم بروم!
می خواهم بروم آن سوی دریا ها !
می خواهم به همان سرزمین سرخ لاله ها برگردم !

آنجا که باشم،
وقتی باران ببارد،
همان پس کوچه ی باریک بدون آفتاب،
به تنهایی  تمام شعرهایم را کامل خواهدکرد!
هرگزبی خبرنبوده ام !
می دانم که دیگرنشانی از آن یادگاری کهنه وبی رنگ من نیست!
می دانم که تنها یاد واره ی خار آن گل سرخ،
در خیال درخت کوچه باغ خاطره ها باقی ست!
اما ببین !  
گلبرگهای پر پر شقایق لای دفترم،
هنوز به سرخی همانروز دور دیدار است!
نگاه کن! می بینی؟!!

 

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:53 | چهارشنبه سی ام مرداد 1387 •

بی تو نمی خندم!

"تقدیم به همه آنهایی که برای عاشق بودن ارزش قائلند!"

 

 نه!بی تو نمی خندم!
نه!
به خدا تمام  خنده های خام بی خیال مردم دنیا،
به یک تبسم کوتاه دیدار دوستان همدل نمی ارزد!
به تبسم شفق،
یا دقیقتر بگویم،
لبخند زیبای صبح !
حال اگر تبسم من در ازدحام واژه و شعر نمی گنجد،
گناهش به گردن تو!
که من و این دل وامانده را،
چشم به راه ترنم ترانه صبح  گذاشته ای !
هنوز،
هر صبحگاه، نزدیک گل بانگ اذان که می شود،
کنار خیال خالی  هرچه لبخند است، می ایستم،
دل به وسعت دریای رویا می دهم ،
و  می بینمت ،
که با لباسی به رنگ اقاقیا واطلسی،
پرسه زنا ن به سمت کوچه های خنک خاطرات می روی!
نه  بی تو نمی خندم!
به نیامدن همیشه ی نگاه ستاره صبح  قسم !
تمام راه های  خنده های بغض  آلودم،
با رگبار گریه های شبانه،
همیشه ازچهره ی خسته و خیسم
پاک می شود!

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:13 | دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 •

تا تو بیایی!

صدای گام های صبح می اید!
دوباره آمدی و
کنار پنجره ی سحر،

روی گلبرگهای یاسمین،

شعری نوشتی و رفتی؟
این بار صدای قدم های تورا،

از پس پرده ی  باران و شبنم  شنیدم!
حال به اولین ستاره افق که میرسم،

میپرسم:
" آیا شاعر غزلپوش تو را

که هرشب ، عشق  وانتظار،
در برگ های کهنه ی،

دفتر دل عاشقان تو می نوشت ،

دیده است!"
اما نه!
تو که نشانی شاهراه ستاره را  به ما نداده ای! 
پس چگونه در پی تو مدام،
از سیب و ستاره و روشنی قصرهای کاغذی  بنویسیم؟
همیشه خداگفته ام،
هزار پروانه هم که بر برگهای دفتردلمان بچسبانیم!
بوی یاس واقاقیا ی خیال تو را نخواهد داد!
هیچ وقت بهار طلایی ما بدون تو

رویای روزآیینه  وحیات را

نخواهد داشت! آقای من!
هیچ وقت خدا!
نخواهد داشت،

 تا تو بیایی!

 

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 10:54 | شنبه بیست و ششم مرداد 1387 •

کوچه های خیس کودکی!

 

به من میگویند که تو کم طاقتی! اما

من به این می اندیشم

که هرگز فرا تر از گلبرگهای اندیشه ام

 از کسی متوقع نبوده ام!

پس چرا چنین بیرحمانه آزارم میدهید؟

شاعری میگوید :

"شاعر که شدم
 سیم های سه تارم را
 به سبزه های سبز سبزده گره می زنم"

اما من می اندیشم که حتی شاعری نیز

 راهی برای این دل وامانده در اینهمه چرا نمی گشاید

اما با این دنیای بیخبر از همه چیز

" شاید که شاعری
 تنها راه رسیدن به دیار رؤیا
 و کوچه های خیس کودکی باشد"!

 

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 14:11 | سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 •

عسل بانو!

 


حال،

از تمامی رویاها، تنها ،
خواب دختر کی کوچک مانده ست،
که شباهتی  شگرف به دختری از تبار توران دارد!
حال که آسمان  می بارد،

هوا پر از شمیم

موهای این دخترک کوچک است !
که از هنگام تولد،

هنوز بوی عشق و باران و خاک می دهد!
حال،

مدام از پی نشانی او،
استکان چایم را  نگاه میکنم!
همیشه این چشم بی قرارم،
با انتظار و بدرقه باران آشنا بوده!
مدام این دل وامانده ی دردمند را ،
با باور بیهودگی عشق،
آشتی می دهم!
باید این ساده بداند،
وقتی دختر آفتاب، عسل  بانو می آید ،
دیگر به خانه ی خواب و خاطره، باز نخواهم گشت!

!! نوشته شده توسط پارمیس | 8:53 | یکشنبه بیستم مرداد 1387 •

گفته بودم...

 

                                    

شرمنده ام !
گفته بودم ،
دست بر دیوار دور آن ور دریای خاطرات نمیزنم!
و تا هزاره ی شمردن انتظار، چشم  می گذارم!
گفته بودم،
غبار قدیمی  تقویم ایام گذشته را

با فراموشی یادها وخاطره ها توام نمی کنم!
گفته بودم ،
صدای سرد سکوت درد این سالهای دربه در

بلاتکلیف را،

با سرود و شادی دوباره، بر هم نمی زنم!
اما دوباره دل دل این دل درمانده،
ما را میهمان سایه گاه خاموش کتاب و کاغذ کرد!

همان کتابی که

با رویایش بزرگ شدی!

همان کتاب توقیفی پارسال را می گویم!

هی!،
همیشه همسفر حدود تنهایی ام!
بگذار که این دفتر  هم ،
گزینه یی از سخنان بی پناه،

گاه به گاه من به تو باشد!!!

!! نوشته شده توسط پارمیس | 16:10 | دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 •

من خواهم رفت!

                                 

تقدیم به تمامی عاشقانی که .....

 

در حوالی دلتنگی شعرهایم،
همیشه طنین ِ ممتد ِ طعنه هایت را میشنوم!
که :" شاعران از فتح ِ قله های قیود و قافیه بازآمده اند!"

آری! من گریه هاو دلتنگی های مکرر خود راشعر می نامم!

و می گویمت:

یکی از همین روزها خواهم رفت!

و تو را در دنیای خود شیفتگی ات تنها میگذارم!

تا فریفته ی خودوستایشگر خویش باشی!

یکی از همین روزها خواهم رفت!

تا  تو بدانی،

طعم واقعی نفرت وانزجار چیست!

آری! خواهم رفت!

به تنهایی میروم!

میروم تا دیگر،

صدای پر از کنایه ات را نشنوم!

چشمان پر از تمسخرت را نبینم!

میروم تا ...

آری می خواهم بروم!

می خواهم مثل کبوتری سبکبال،

از میان دستان وقلب ناسپاست پر بگیرم!

من خواهم رفت!

دیگر طاقت ماندن ندارم!

نمی مانم تا دوستم بداری وتحقیرم کنی!

نخواهم ماند تا مطابق میل نامعلومت زندگی کنم!

میروم تا شاید،

آنهم شاید ،به خاطر بیاوری

که من نیز انسانی بودم پر از نیاز!

نیاز به

آزادی وعشق!

بودن وتنفس زندگی!

پر از حس پر کشیدن!

پر کشیدن وسر زدن

به همه جای دنیای خدا!

من خواهم رفت!

به جایی که حق انتخاب داشته باشم!

نمی دانم بعد از من چه کسی،

سنگ صبور لحظه هایت خواهد بود!

نمی دانم  چه کسی،

مراقب تمام روزهای خوب وبد توست!

اما این را مطمئنم،

 هرگز، هیچکس ،چشم به راه تو،

پشت درهای بسته،

شبهای طولانی انتظاررا سحر نخواهد کرد!

من میروم!

خواهم رفت!

تو بمان!

دوست دارم بمانی!

 بی یاد وخاطره ی من بمانی!

دوست دارم که عاشق باشی وعاشق تر!

اما نه عاشق من!

دوست دارم.....

تو بمان ! آری!تو بمان!

من خواهم رفت!

 

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 13:38 | شنبه دوازدهم مرداد 1387 •

طفلکی من!!!!!!!

          

سلام!

احتمالا وقتی تشریف  می اوردید، تو فکر خوندن شعر گونه ای جدید با سوژه ی تکراری مطابق ذهن محدود من بودید!!!همینطوره؟!!اگه اینطوره من رسمامعذرت خواهی میکنم.

راستش! همون نیمچه ذوق وقریحه ای که داشتم در مواجهه روز افزون با واقعیات  جامعه رو به نابودی رفته ومیره!!!.

اما!قصه از کجا شروع شد؟!!

سر ماجرا به  سفر نه چندان میمون من میرسه که در حین آن، بهم اطلاع دادند که به میمنت و مبارکی باید پنج هفته نا قابل، در گرمای ناچیز تهران به کلاسهای آموزش ضمن خدمت برم!!!!

نه!نه!نه!فکر نکنید من ضد دانش اموزیم!نه!اما یک کمی که دقت کنید،متوجه میشید، کل فصل نه چندان دلچسب تابستان من(لا اقل از لحاظ من) صرف فراگیری و"آپ تو دیت کردن "اطلاعات شغلیم میشه!!

باز کاش فقط همین قدر بود!

در مواجهه با اساتید خبره ای که داشتیم وداریم وبا مطلع شدن از این موضوع که تو مملکت چه خبره!!!روزی نیست که با اعصاب داغون به اداره برنگردم!!!. اخه بعد از پنج ساعت کلاس پر از چک وپول وعقود اسلامی وریسک اعتباری وبازار ونرخ بهره وراههای انتقال وکنترل خشم وروشهای مواجهه با کارکنان بد قلق !!!!!!و................تازه باید بیام سرکار و روز از نو روزی از نو منتهی از ساعت سه بعد از ظهر!!!!!

آره خودم میدونم همه تو دلتون گفتید طفلکی!!!!اگه نگفتید لطفا بگید!آخه خیلی مظلوم واقع شدم!!.

از کار و زندگی غیر اداریم افتادم!از مطالعه ونوشتن ودیدار دوستان وعزیزانم تا وبگردی وکنجکاوی در وب سایتهای مردم!!!!

 حالا با وصف این شرایط شما بفرمایید، دیگه حالی به آدم می مونه؟!! احوالی به ادم میمونه؟!!!

حیف!حیف که من از بدو تولد ادم شجاعی نبودم وگرنه هر روز می اومدم وبهتون از اخرین سوتیهای اقای فلانی نژاد و کارگزاران همراه خبرهایی میدادم بدیع ودر نوع خودشون دست اول ! اما بگذریم!

همین الان برام  پیام دادند که در سه تا کار گروه  دیگه هم باید شرکت کنم!!!!!!!!!!

به به!به به! مبارکه ! گفته باشم با این رویه من به پایان این فصل نمیرسم!!!!!!!

.می تونید تمام مشکلات لیگ فوتبال  رو به گردن من بندازید!!

 

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 10:43 | سه شنبه هشتم مرداد 1387 •

وعده گاه آشنایی

                                       

اگر شبی فانوس ِ نفسهای عشق خاموش شد،
اگر به وعده گاه آشنایی مان،
در نزدیک خیابان خاطره ها برخوردی
و شنیدی می گویند،
کبوتری در حسرت پرواز پرپر زده!
حرفشان را باور نکن!
تمام این سالهاکه کنارهم نبودیم!
کنار دلتنگیِ دفاترمن!
در گلدان سفالی یادگاریه  بی گلِ تو!
ودر روزهای غم از دست دادن دوستانمان،

آری !تمام آن روزها!
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه اینکه با هم بودن،
همین علاقه ساده کم کردن فاصله هاست؟
من هم هرغروب،

رو به آسمان،
شعرهای سهراب وشاملورا
برای تو میخواندم!
هر شب، شب بخیری به ستاره ها می گفتم ،

تا به تو برسانندش!
و جواب ِ تو را،

همیشه ی خدا،
از آنسوی سکوت ِ رویاهای شبا نه ام  میشنیدم!

خوب که نگاه میکنم، میبینم،
همین عکس   روی دیوار تو،
همدم تمام ِ دقایق تنهایی  وسکوت  من بوده!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان،
چند گل ِ ستاره یا چند کهکشان ناشناخته باشد!
پس نگران ِ‌عزلت این روزهای خاموش من نشو!
اگر به آن وعده گاه آشنایی مان،
کنار خیابان ِ یاد وخاطره برخوردی!

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 10:37 | یکشنبه ششم مرداد 1387 •