تبليغاتX
با تو حکایتی دگر

قاصدک پر وبال شکسته!

 

به خاطر دارم، پیشتر ها در خاندان ما میگفتند،

هنگامیکه نسیم، قاصدکی پر وبال شکسته را به خانه بیاورد،

آنروز گوشه ی آیینه حوض میشکند ،
بغض آسمان به گریه ی ابرها میرسد

وخورشید از خانه دل او چند روزی قهر میکند!

اما من ، حالا از زنگ ناغافل در،

از صدای تکان دهنده تلفن،

و خش خش نا گهانی کفشها بر روی  برگهای خشکیده،
 می ترسم!

در عبور پاییز غمگین وسرد،

و آن زمستان دردناک وفراموش نشدنی،
حتی یک قاصدک از آغاز بهار و
بیداری باغ  وتولد دوباره یاسها به من نرسید!
پرستوی غمگین گریه های من،

آن بامداد نخستین و آخرین
 پرواز خود را کرد!
اما کلاغ بد شگون و سیاه

خاطره ی آن شب  منحوس،

هرگز،
از بام دل ما پر نکشید!

هرگز!

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:48 | سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 •

دانستم...!

 

"برای آنکه مرا هیچ وقت نخواهد شناخت!"

 

روزگاری بودکه رازفریبندگی یاسها را نمی دانستم!
چشمم به چشم زیبای  کبوترعشق نمی افتاد!
دل سپردنم به شقایق ها ولاله ها ضعیف بود!

سهرا ب وفروغ میخواندم!
امابا چشم دل به آسمان ها نگریستم!
به ستاره ها وخورشید وماه
و سپیدی پولک گون یاسمین!
به گودی زیر چشمانم در آیینه شکسته  خانه!
دیدم وفهمیدم!
فهمیدم که دنیا،
خیلی کوچکتر ازمشت کوچک نوزاد  است!
دانستم که کلیدهمه ی ندانسته های عالم،
همیشه پیش  من بوده و ندانسته ام !
فهمیدم که می توانم
خورشیدعظیم آسمان را

 به کبریت آتش عشق بسوزانم !
دانستم که بخشیدن دیگران،

 آسانتر از نفرت به آنهاست!
فهمیدم

عشق پروانه بر شمع

شیدایی لیلی بر مجنون

صبر ایوب بر مردمان  زمان آسان است!

اگر دانسته شوند!
اما حال که پس از سالها

باهمین چشمان به زندگی نگاه می کنم!
در پس پرده ی همین نگاه ها ،

چشم به راه تو می مانم!

با همین چشمان می گریم
و روزی،
با همین نگاه خواهم مرد!
 پس ای چکاوکان خاموش گریه های من!
دیگر از فاصله ی  دستها و نیازها نخوانید!
من در سوز وگداز  دوری تمام این لحظه ها،
به جای همگی تان گریسته ام!

!! نوشته شده توسط پارمیس | 11:29 | یکشنبه هفدهم شهریور 1387 •

تصویر گر خاموش!

 

"برای هنرمند جوانی که بال وپر سوخته پر کشید!(محسن رسول اف)"

 

نخستین لبخند آن سپیده را
چه کسی دزدید ؟
بگو، با ما بگو!
این ماه درد  ،

این تابستان بی خورشید،
و این شهریور سرد را چگونه تاب آوریم ؟
آخر تو آبروی جهان بودی!
تنها چراغ آن خانه ی بی چراغ!

قاصدک سلام وترانه! 

زوال دریچه های شور را بنگر!
بنگر که بی تو،
چگونه دریای  عشق مارا،

با دو موج بی هدف،

به مسلخ  بی پناهی،

صخره زندگی می کشاند!
شاعران در بدر را بنگر!
ستارگان یکایک شهاب می شوند وفرود می آیند!
 و ما هنوز سوگوار خون سیاوشیم!

آری!

گریستن را همیشه توان آن نیست ،
تا ترجمان اندوه آدمی باشد!
هزار دریا را به بدرقه ات گریستند،
این همرهان،
که اینه ی خاموشی ایشان بودی!
امانه!نه!

باور نکن!
این خلق در سوگ خود می گریند!
آری!
که سرگذشت خویش را،
همه در سکوت طولانی مرگ،
از سر گذرانده اند،
مگر به دقایق عشق!
اما بگو،
این سوگ بی فریاد را چگونه تاب آوریم ؟
ما
 شرمساران ابدی زمانیم!
 تو اما،
صدایی همیشگی،

برای گفتنی های ناگفته!

تصویرگر خاموش پرصدا!

در دامنه ی مسکوت هنر
همه حسرت به خواب هایی می برند،
که تو در بیداری می دیدی!
 اما،بگو!

این رویای بی بامداد را چگونه تاب آوریم ؟

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 10:52 | یکشنبه دهم شهریور 1387 •

یادش بخیر!

دارم در میان سر وصدای کشنده همکارهای قسمت فنی اداره که مشغول کابل کشی برای نصب ups هستند ومدام با کابلها ودرل دستشان در حال رفت وآمد می باشند، سعی میکنم با تمرکز یک مطلب شسته ورفته در مورد "جین وبستر"خالق کتاب بابالنگ دراز، بنویسم، اما مثل اینکه شدنی نیست.خداییش ویکتور هوگو هم توی این بلوا استعدادش از دست میرفت ونبوغش کور میشد. یاد آن دورانی میکنم که دور یک میز بیضوی در سالن تحریریه روزنامه می نشستیم وکار می کردیم. وقت کار  معمولا صبح بودوهمه باید مطالبشان راحداکثرتا ظهر به روئیت سر دبیر وتائید نهاییش می رساندندو می فرستادند حروف چینی که لااقل تا یک ودو صبح فردا صفحه بسته بشه وبره برای چاپ وتوزیع صبح فردا!، اما وقتیکه کار تمام میشد دیگه تحریره  از سر وصدا روی هوا بود.بازار خبر وشایعه وسوژه برای روز بعد وروزهای بعدتر داغ میشد !.جدیدتر ها از قدیمی ها وچند خبرنگار آزاد که هر از چند گاهی سرکی به روزنامه ماهم میکشیدند، نظر می پرسیدند وحریصانه سعی در استفاده از تجربیاتشان داشتند.وای به روزی که سوژه پر سر وصدایی در آخر وقت در می آمد وهر طور شده باید به روزنامه فردا میرسید، آنوقت همه باید در خدمت دبیر سرویس وخبرنگارهای آن سرویس خبری بودیم، تا سر وته قضیه مشخص میشد ومی رفت برای صفحه،آنوقت قیافه ان کسی که با کلی درد سر یک مصاحبه اختصاصی گرفته بودویا مطلبی را تهیه کرده بود که باید از صفحه خارج میشدو برای روز بعد می ماند، دیدنی بود!!.صدای زنگ یکسره تلفن ومسئول تحریریه مان که مدام میامدو برگه های جدید ماموریت را به برد میزدو بعد هم با صدای بلند داد میزد:"خانم یا آقای فلانی !ماموریت فلان جا!" وعیش بعداز کار مارا ضایع می کرد، هنوز توی گوشم است.هنوز بلوای وقت نهار وهمهمه زمانی که یک دفعه گروهی از روزنامه خارج میشدیم ودرست جلوی در تقسیم میشدیم وهر کس پی کار خودش می رفت را میشنوم.چه کاری بود کار خبر نگاری! وچه عالمی داشت!.یادمه یک بار که نوبت کشیک من بود تا بستن صفحه بمانم(معمولا خانم ها را نگه نمیداشتند،اما آنروزهمه رفته بودند ماموریت شهرستان)وقتی رسیدم خانه! پدرم دم در بود! تابیاد وسر دبیر ومدیر مسئولمان رابا هم بکشه!!! ،چون ساعت یک بعد از نیمه شب بود!! .بالاخره به خاطر همان کشیکها بود که پدرم به اصرار مادرم، دیگر اجازه ادامه کار خبر نگاری را به من نداد.هنوز دوستان خبرنگارم را به خاطر دارم که چه نخبگانی در خصوص نویسندگی واطلاعات عمومی بودند.

یادشان هر کجا که هستند به خیر! وبرایشان آرزوی سلامتی وخوشبختی دارم .

 

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 10:46 | چهارشنبه ششم شهریور 1387 •

ما دیگر پارسی نیستیم!

 

در نخستین دیدار آن خورشید،
 توهمراه من  بودی!

راه  را که پرسیدم،
گفتی : سه پر گلبرگ شبدر،نشانی خانه ی اوست !

روزی بی قرار بودو
نسیم نا آرام وپر هیاهو،
برق چشمان روشن  تو را به نام من دزدید!

به مقصدکه رسیدیم،
در زدیم!
نجوای سرفه ی دردناک  او،

خبر از آمدنش می داد!

به اولین بارقه ی نگاهش ،

 تالم تمام نکوهشها  از خاطرم رفت!

پرسیدم :" زندگی ام ‚زندگی ات ‚ زندگی مان،

دنیایم،دنیایت،دنیایمان،

سرزمینم،سرزمینت،سرزمینمان،

چه شد؟"
وه! که صرف آرزوهای بر باد رفته،

 چه دشوار بود!
جواب او تلخ بود،

 دردی نهفته درهزار سال غفلت وپشیمانی!

گفت:

" جمجمه ی پدرانمان خشت مناره ی چنگیز نشد!

عرب مارا به سراشیب خفت وذلت افکند!
 بهترین قسمت تاریخمان شد

فتح الفتوح عمر و سعد ابن ابی وقاص!

چه از اسکندرجهانگشا برایمان به جا ماند ؟
ما در بهار بی بار و برگی زیسته ایم!
چگونه می خواهی سرودلمان هنوزسبز باشد ؟"

آری!ما در پناه تلخی حقیقت گریستیم

حقیقتی که در جان ودل و خانه مان ،

پاسفت کرده بود!

زمانی بس طولانی  گذشته است و

ما دیگر پارسی نیستیم!

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 10:27 | دوشنبه چهارم شهریور 1387 •