دل نوشته ای برای خدا!
خدای من!، خدای مهر بان من!، دوستت دارم،خیلی دوستت دارم !
توتنها کسی هستی که دوست داشتنت را کسی بر من عیب نمی گیرد.
توتنها کسی هستی که به هنگام درد دل کردنم اطمینان دارم که تنها به من گوش میدهد.
توتنها کسی هستی که هرگز وقتی از کرده هایم با اوسخن می گویم ملامتم نمی کند.
تو بزرگی خیلی بزرگ!
تو عزیزی خیلی عزیز!
عشق به تو بیفایده نیست، بیهوده نیست.کم رنگ نیست!
عشق تو زیباترین رنگها رادارد.
تو با منی در سخت ترین لحظات!
تو بامنی در تمام غم ها وشادیهایم!
توهرگز مرا تنها نگذارده ای،
من هرگز بدون تو نبوده ام!
من برای تو بدترین بوده ام اماتو،
برای من بهترین بوده ای!
ای مهربان ترین همیشه در قلب منی!
در خواب وبیداری،
زیباترین شعر ها ودل نوشته ها را برای تو نوشته ام .
هر شب پیش از خواب به تو میگویم:
عزیزترینم شب بخیر !خود را به تو می سپارم.
وهر بامداد چشمانم را میگشایم وبه تو میگویم:
سلام برتو ای صاحب دل انگیز ترین بامداد.
آری سلام بر تو!
سلام ودرود تمام بندگان خوبت بر تو باد.
ایام بی بازگشت!
"تقدیم به فرزندان دیروز آهن شهر"
چه روز زلالی بود!
یادآوری روزهای زیبای گذشته
همان روزها که یکی از ما چشم می گذاشت و
تا بی نهایت صمیمیت رفاقت می شمرد
و دیگران
در حول و حوش ِسایه های اکالیپتوس پنهان می شدند!
ساده ساده همدیگر رامیافتیم !
عجیب است سکوت این همه ایام که گذشت وبی هم ماندیم !
اما حال که سرزده آمدیم ویکدیگر را یافتیم
بیایید آهسته به هم بگوییم:
«-سک سک! رفیق همیشگی من!یافتمت وازدست نخواهمت داد»
بعد هم همه دردهایمان را مثل قوطی ِخالی قرصها درکناری بیاندازیم!
قلمم را،
چرکنویس تمام سروده های تنهاییم را!
به دور می افکنم و
بعد
سر شانه دوستیمان را می بوسم!
ومی گویم: "خداحافظ! واژگان دوره انتظار و بی صبری!
آخردوستان مهربان من بازگشته اند!"
پیاده راه می افتیم!
از کنار دریاچه،
تا کوچه دومین خانه دوستی!
راه دوری نیست!
کنج دنج کوچه می نشینیم!
من برایتان از درد تنهایی این سالها می گویم
و شما برایم از حضور ِ دوباره دوستی ها!
دیگرکودکیم را «دوران بی بازگشت» نمی گویم!
بر دیوار ِ بلند کوچه مان می نویسم:
"یادت بخیرپدر"،"جایت خالیست مادر"
وبازباور میکنم که عاقبت ِ تمام دوستیهاختم به خیر است!
کف ِ دست ِ راستم را که نشانتان بدهم،
میبینید که خط ِ عمرم مثل خودم قد کشیده است!
و دیگر مرا از نزدیکی هیچ سایه ی غریبه ای نمی ترساند!
آنوقت، ما می مانیم و تعبیر ِ این همه رؤیا!
ما می مانیم و برآوردِ این همه آرزو!
ما می مانیم و آغوش ِ امن علاقه...
زندگی یعنی...
بی تو از پایان تمام قصه هامی ترسم!
می ترسم ازاینهمه سکوت و آرامش!
می دانم که همه ی این اطراف،
مدام ازآواز چکاوک و سرود آبشار می گویند،
اما تو که می دانی،
زندگی تنها تکرار ترانه و تماشای شفق نیست!
زندگی یعنی نوشتن هفت سین متفاوت در کنار هم!
زندگی یعنی پاره کردن دام شب گسترده ی یک صیاد!
زندگی یعنی نسیم و رویا وشب!
زندگی یعنی تمام دقایق بیخوابی وانتظار!
زندگی یعنی دیکته افسانه ها وانسانها!
زندگی یعنی تکرار تپش های یک قلب عاشق!
پس بیا و لحظه یی بالای همین اسمان بی ابر و آفتابی مان بنشین!
بعد آن ببین و باور کن
که هنوز هم می شود،
به دل یکی از قصه های آقاجان سفر کرد
و به انتهای خوش آن دلگرم بود!
دیگر نگو که فرشته ی زیبای قصه ها را
دیو زشت وپلید سیاهی ها خورده است!
تنها چشمانت را ببند
و ببین!
سلام میکنم!
سلام می کنم به نسیم!
به صبح و شبنم!
به اقاقیا و یاس
و به همدم همیشگیم،
سکوت!
سلام می کنم به آفتاب!
به فانوس خاطرات کودکی،
به هجوم پرسشهای بی امان،
وبه پرتو نگاه های مهربان تو!
سلام می کنم به پائیز !
به شکوفه های معطر امین الدوله،
به مسیر خنک و خاکی مدرسه،
به سردی مرموز شبها،
به چشمهای منتظر مانده بر راه!
سلام می کنم به عکس زیبای تو،
به ساز تنها وغریب مانده ات،
به مهر و آرزوی دیدنت!
به حسرت یکبار دیگر آمدنت!
سلام می کنم به شعر، به واژه،
به پرندگان بی آواز،
به همین بی قراری یک دل ساده ومنتظر!
سلام می کنم به صبر،
به اشک، به باران های نباریده،
به ترس دیگر ندیدن ِ تو...
باورکن! من دیگر حتی ،
به یک پاسخ ویک نگاه کوتاه،
به یک سلام سر به هوا وبی رمق هم راضیم!
اما تو که دیگر نمی آیی...
چرا؟!
سلام!خدای خوب من!

امروز از مقابل گلفروشی گذشتم
یک بغل گل رز
مرا به حضور و دوستی خود دعوت کردند
" اما
من که دغدغه خوشبختی ام نیست
پس به شادی این خوشبختهای کوچک میخندم
و می ایم
با سبدی از ترانه وآویشن"
تا با تو هر آنچه گفتنی است ونگفته ام
وا گویه کنم،
اما تو که قصد شنیدن نداری!
پس در تاریکی شب
رو به سوی آسمان میکنم و
به او میگویم
آنچه گفتنی است!
اگر چه او می داند هر آنچه را که
من به او میگویم.
چون بارهاوبارها گفته ام !
می دانم هر شب که از گوشه پنجره اتاقم رو به سوی او میکنم ،
صدای مرا خواهد شنید:
« - سلام!خدای خوبِ من! »
حال هم دلم آسوده است!
می دانم،
هزار سال هم که از نوشتن شعرهایم بگذرد،
هر کس به این اسمان بلند وسکوت شب بیاندیشد،
صبر من و سکوت او را
به یاد خواهد آورد!
می دانم!
می ترسم!

عزیزجان می گفت:
ته صندوقچه قدیمی خود ،
نشان و یادگار سرزمینی دوردست را نهان کرده است
که در آنجا،
حتی در زمستان،
گلهای فراوانی میروید!
می گفت در آن سرزمین،
آفتابی طلوع میکندکه هرگز غروبش غم انگیز نیست!
آنجا ،
سقف آسمان شب،سیاه نیست
وهمیشه خدا هزار کرور ستاره درخشان،
در آن میتابند !
حالا،
گاهی که وسوسه میشوم سراغ صندوقچه پیربروم ،
می ترسم!
می ترسم که رویای عزیز جان،
کم نور تر از آنی باشد،
که تمام شبهای کودکیم را پر میکرد!
می ترسم خواب قشنگ آن شبهای بدون ترس،
مبدل به کابوس این سالهای دردو تنهایی شود!
آری!می ترسم!


