تبليغاتX
با تو حکایتی دگر

ساده دلی!

همیشه تلاش کرده ام،
به سادگی  اولین سلاممان باشم!
به روانی قنات باغ خانه

به آرامش عصرهای پنجشنبه !
به زیبایی  وداع جمعه ها،

در غروب غمناک همه ی داستانها!

همیشه می خواستم ستاره ها زبان مرا بفهمند!
می خواستم که هیچ قطره ی اشکی،
بر گونه ای نبارد !
می خواستم  اهالی آسمان وزمین ودشتها،

جنگلنشینان ودریانوردان،

همه همصحبت  سادگی ام باشند!

اما حالا،
دوست دارم احساس می کنم،
تمام شوریدگان وعاشق کهکشان همسایه منند!

عاشق نقاشیهای کودکانه عسل کوچکم،

که پس زمینه تمام کارهایش آبی تند است

وهمیشه خدا

تمامشان راعکس مادرش پر میکند!
دوست دارم به جای آخرین آلبوم روز،
صدای نی نوازکور محله مان را بشنوم!
دلم می خواهد که یکبار فقط یکبار،

سهراب را میدیدم
وبا او تا سرحد هیچستان میرفتم و

شاید هم اویکبار به سمت  سواحل سادگی ما می آمد!
می خواهم ببینم آن پیرمرد فرتوت ساده دل،

همان که همه روزهای خدا،

در کنار راه عابران شتابان مینشیند،
با واژه های کوچه نشین چه می کند!

هی!هی! آرزوی محال!
آرزوی محال...

صدایت رامی شنوم!آری میشنوم که

میگویی:آرزو بر جوانان عیب نیست!

امان از اینهمه ساده دلی تو!

بارها گفته ام ،باز هم میگویم،

از یاد نبر که ساده دلی،
همیشه نشان خوبی  نیست!
پس اگر هنوز میبینی،

بر سخنان شیرین کودکانه ات لبخند میزنم،

گمان مکن که میپذیرم،

همه چیزمثل اول خواهد شد!

اشتباه تو هم مثل همه ی شاعران دیگراینست

که هرگز پیشگوی خوبی نبوده ای هرگز!

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:59 | شنبه بیست و پنجم آبان 1387 •

شهریاران را چه شد؟

                                              

 

یاری اندر کس نمی بینم یاران راچه شد                     دوستی کی آخر آمددوستداران را چه شد

....

شهریاران بودوخاک مهربانان این دیار                          مهربانی کی سرآمدشهریاران راچه شد

....

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش                        از که می پرسی که دورروزگاران را چه شد

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:39 | شنبه هجدهم آبان 1387 •

درود بر تو ای عظمت وشکوه از دست رفته!

 

 

 

وقتی به 135کیلومتری شیراز میرسی، یک تابلو را میبینی که به تو میگوید"به مجموعه آثار کهن باستانی دشت پاسارگاد خوش آمدید"وقتی از جاده به سمت پاسارگاد منحرف میشوی،خودرا در ابتدای یک جاده خلوت می بینی که ناخودآگاه قلبت را میفشارد.

در دوسمت جاده، درختان زبان گنجشک هفتاد هشتادساله ، باشاخ وبرگ گنبدی شکلشان،صف کشیده اندو دردوسوی آنها مزارع گندم پر بارو سرسبز، بانسیم ملایم و لطیفی ،آرام آرام تکان میخورند وهوا بی نظیر وبینهایت ملایم ودل پذیر است.

وقتی یواش یواش در طول این جاده جلو میروی( ودلت نمیخواهد که تمام شود )،درست در انتهای آن آرامگاه کوروش کبیر را میبینی.ساده، اما باشکوه ،با چنان وقار وجلالی پا برجاست، که ناخود آگاه از دیدنش موی براندام هر ایرانی وطن پرستی راست میگرددو اشک در چشمان هر صاحب دلی حلقه میزند .

ناخواسته براو که بزرگترین مرد تاریخ ایران است (مردی که وجودش هرگز تکرار نشد)سلام میدهی:"سلام برتو ای عظمت وشکوه از دست رفته".

برگرد آن مزار گرانقدر طواف وار می چرخی وبااو که حتی پیکر بیجانش دیگر در آن جانیست، راز دل میگوئی ،اوبگونه ای پدر همگی ماست.

دشت پاسارگاد گویی تکه ای از بهشت است، غرق در گلهای رنگارنگ وحشی.آنقدر زیباودل انگیز است که ناگفته میفهمی چرا برای ایرانیان باستان مقدس بوده است.این حس تقدس ترا نیز در بر میگیرد،آنچنان که احساس سبکی میکنی.

این احساس که برجاده ومکانی پا میگذاری که پیش از تود در 2600سال پیش انسانهایی بزرگ وتکرار نشدنی بر ان پای گذارده اند ،تک تک سلول های بدنت را از هیجان منقلب میسازد وبا خود می گویی:"شاید من از تبار یکی از آنان باشم".

این زیباترین فکری است که ترا در بر میگیرد .ولیکن آنچیزی که بیشتر قلبت را میفشارد، نامردی وناپایداری دنیاست.

با خود می اندیشی:" کوروش آنقدر بزرگ وآنقدر شریف بود که تا امروز نام نیکش پا برجاست ولی به هر صورت از این دنیای فانی رخت بربست .اما من چه؟ چه کرده ام که دیگران ولو برای چند ثانیه از من یاد کنند؟"واین احساس تلخی است که خواهی نخواهی بسراغت می آید.

وقتی که از مجموع کاخهای زیبا واستثنایی بارعام واختصاصی کوروش ،ارامگاه کمبوجیه،تل تخت وکاخ دروازه انسان بالدار دیدن میکنی به شکوه وعظمت پارس ،شکوه وعظمتی که از دست رفته ونابود شده ،حسرت میخوری.

 تنبه ات زمانی به اوج خود میرسد که  نقل قولی از کوروش را میخوانی:"ای انسان،هر که باشی واز هر کجا بیایی ،زیرا میدانم خواهی آمد،من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا کرده ام ،بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک نبر!".

!! نوشته شده توسط پارمیس | 8:17 | شنبه یازدهم آبان 1387 •

ابریشم پیله ی کودکی

                           

 

بیا به اولین خط یک شعر سفر کنیم؟
به یاد تبسمهای شیرین آن مهرماه دور!
به افق دور دست ستاره وکهکشان!
به رسیدگی انار وسیب سرخ
به شب جمعه های پر هیاهوی دربند

...
عزلت نشین حماسه ساز!
یادت هست! همیشه مرا اینگونه میخواندی؟!
می گفتی تو آن شاپرک بی قراری
که ابریشم پیله ی کودکیش اورا رها نمی کند!

...
آن وقتها، آسمان عشق همه آبی بود!
نسیم در کوچه باغ زندگیمان،
شمیم دیگری داشت!

وتو دست نوشته های خط خطی مرا بیشتر دوست داشتی!

امضای تمام دلنوشته ها،
نام کوچک  دختری از تبارهخامنش بود!
تو شاهزاده ی تمام داستانها بودی
و من یگانه شاعر دربدرمحیط شادمانی!

...
همیشه خدا میگفتی:
چه کسی میداند ،شاید قلب کلاغ از بلبل زیباتر باشد!

و من می اندیشیدم

شایدجیک جیک  مظلومانه

هیچ گنجشک کوچکی را نشنیده ای!

...
حالا،
چه میدانم!

فراموشش کن!

از مواخذه شدن برای هر چیز وناچیز خسته ام!

!! نوشته شده توسط پارمیس | 12:2 | یکشنبه پنجم آبان 1387 •