تبليغاتX
با تو حکایتی دگر

من آنچه با تو گفتم...

                                        

من آنچه با تو گفتم برای آسمان بود

من آنچه با تو گفتم برای دریا بود

برای هر رنگ رنگین کمان

برای هر موج  آبی سر کش

برای نگاه های آشنا

برای خنده های شیرین یک نوزاد

و خواب نوشین نرگس ها

برای روزهای رفته

برای روزهای نیامده

برای امروز

من آنچه با تو گفتم برای چشمان زیبایت بود

برای مردمکان افق نگرت

برای روزهای نیامدنت!

اما! نه!نه!

من آنچه با تو گفتم فقط برای تو بود

فقط برای تو ونه هیچ کس دیگر!

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:13 | یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 •

درد این سالها!

               

چرا درد این سالها عمیق تر از سالهای گذشته است

شاید به این خاطر که انبوه  غصه ها

روی ناسورترین زخم قلبها خم شده

بی آنکه بتوان درمانشان کرد

 

 درمشرق این سرزمین غمگین

خورشید هنوز زمین را گرم میکند

وزیر شعاع سوزانش

چهره هایی خشمگین می درخشند

آنجا مردی سیاه پوش با رنگی خون فام

بر در خانه ها نقش ستاره ی داود میزند

و آهسته وآ رام کرکسان را به آن سو میخواند

!! نوشته شده توسط پارمیس | 6:59 | چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 •

سپیده دم!

 

 

پیکر تیره ی شب

با رنگی خونین از هم می پاشد

شفق تازیانه ای در دست

شکافنده و پر فروغ

متمایل به رنگ سرخ

با حلقه  حلقه های نور

شکوفه های نوررس آفتاب را

از پس مهی زود هنگام

با طنازی بر گردن آسمان می آویزد

ومن

چه اندوهگین

روزی دیگر را

به انتظار تو آغاز می کنم.

!! نوشته شده توسط پارمیس | 13:13 | شنبه نهم آذر 1387 •

سوگند میخورم...

 

سوگند میخورم،
 به قلم خیس شاعران،
 به کودک آواره مانده در جنوب ،

به مشق تمام  دفتر مشق های نا تمام...
" آن مرد سیب دارد!
آن مرد انار دارد !

 آن مرد پدر ندارد!

آن مرد مادر ندارد!

آن مرد شهر ندارد!

......................."
 به  پرنده ی بال وپر شکسته ی وامانده

 در  پهنای پنجره ی کلاس،

به  صدای دخترک پریشان حال نی نواز
 که هنوز،
 بعد از گذشت این همه سال،
 خواب بلند روزگارراآشفته می کند!

سوگند که خواهم رفت!
 نمی خواهم جز تو کسی برایم گریه کند!
اما نه !راضی به گریستن تو هم نیستم !
 بگو در جنگلی از درختان سرو خاکم کنند
 تا سایه همیشه گسترده آنها با من باشد!
 مثل نگاه تو !
 که تا مرگ آخرین شمع عاشق  دنیا همراهم است!
 برای کفنم خلعتی کربلای مادر را میخواهم!

نمیخواهم او قبل از من برود!

طاقت نبودنش را ندارم!

تنها اگر به دل شکسته کبوتران بد نیامد،  
 چند پر قاصدک ، در دست من بگذار!
 می خواهم وقتی به دیدار خدا میروم،
 وعده دل ودلدار را به خاطرش بیاورم!
 تا دیگر هیچ عاشقی،

چشم انتظار یار نماند!
آن وقت همه خواهند دانست،
 که آن  قاصدک مسافر من بوده ام!
 همین مرا بس است و
 دیگر هیچ!

 

!! نوشته شده توسط پارمیس | 9:40 | یکشنبه سوم آذر 1387 •