نمیدانم!
همیشه
وقتی به انتهای روز می رسم
صدای ساده ی غروب را پیش پای آمدن ماه ،
از نهایت شب،
می شنوم !
صدای غروب یاسمین ها و
سر بلند کردن محبوبه شب داخل حیاط
ولبخند شب بوها به مهتاب
و صدای تکرارزنگ نبودن تو را در تلفن
تلفنی که هرگز پاسخ داده نمیشود!
آرام تر که شدم
شعری از دفترم را می خوانم !
(می خندی؟
عیبی ندارد! بگذار دلخوش باشم!
به کجای کار این دنیای وانفسا بر میخورد،
اگر من نیزخود را شاعر بدانم؟!)
و به انعکاس صدایم در پنجره ی اتاق
گوش میدهم
در شگفتی این همه چرا
کجا وامانده ام؟
نمیدانم!
زندگی!
زندگی را به جویبار خاطراتم سپردم!
اصلا شاعر بی شعر به چه کار زندگی می خورد ؟
حیات که نباشد،
برای چه هر شب ،
با هجوم غم وغصه های بی امان؛
به سراغ گریه وآه های پی در پی بروم؟
همیشه می ترسیدم ،
چشم انتظار نگاهی آشنا در پس دروازه های زندگی بمانم!
اما نه! انگار
سرمای جدایی بیش از حرارت سلامی دوباره است !
حالا که فکر می کنم،
می بینم هر وقت که بیایی،
به گفته های عجیبم می خندی و
مثل همیشه می گویی:
"ای خیال پرداز کوچک!"
بازگشته ام!
باز گشته ام،
می بینی؟
با پای پیاده !
بی همراه و بی چراغ!
بی آتش و بی نور!
بی آیینه و پرتو سلامی حتی!
تنهابا پشته ای از خاطرات کهنه
ودلی پوسیده که حتی سوختن نمی داند!
کوله بارم،
تنهایی و قلبی
پر از گریه های بی فروغ است !
چشمانی منتظر،
پر از صدای آمدن تو
که طلوع هر بامداد،
از گلوگاه هر ثانیه شان عبور میکند !
پر از نگاه معصوم عاشقانی
که شمارش همه ی ستارگان بیشمارآسمان هم،
آنها را به شهر خواب نزدیک نمیکند!
می دانم!
کوله ام سنگین نیست اما دلم غمگین است!
غصه نخور!
آمدنم برای ماندن نیست!
تنها به اندازه ی یک لبخند در کنارت هستم !
تمام راه های دنیا را
به مقصد نگاه تو پیمودم،
پیاده !
باور کن!
این کفشهای پاره واین پاهای خسته ولرزان،
گواه من!
حالا بگو،
در این ظلمات سرد بی ترحم،
ای یگانه خانه دار محبت،
مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟
مسیح تولد یافت!
ای مریم!
درختی پر از خرما بر فراز سرت
وجوی روانی از آب سرد بر پایین پایت
بخور وبنوش و دو چشمت روشن باد
بر تولد اینچنین کودکی!
که آیت خداوندی است بروی زمین........
و اینچنین مسیح تولد یافت.
ای پیامبر محبت ومهربانی !
ای نشانه ی عطوفت وعشق!
ای مظهر آشتی وصلح!
قدومت بر زمین پروردگار مهربانم همواره سبز ومبارک باد!
میخواهم....

می خواهم بنویسم اما
خسته تر از آنم که قلم یاریم کند!
میخواهم بروم اما
وامانده ی راه را پای سفر نیست!
میخواهم در پرسه های شبانگاه اندیشه ام،
تو را جستجو کنم اما
نا امید تر از آنم که بیابمت!
میخواهم بمانم اما
زندگی سر همراهی عاشقان ندارد!
کو آن انگیزه شگرف حیات
که از پشت اینهمه اندوه طلوع کند؟!


