به چه می اندیشی؟
به چه می اندیشی؟
وقتی آن نگاه روشن
از فراز دو چشم زیبایت
فضا را می پیماید!
به چه می اندیشی؟
وقتی درلحظات سکوتی کشنده غوطه وری!
وآسمان را،
به دنبال هوایی تازه جستجو میکنی؟
به چه می اندیشی؟
وقتی دو ابروی زیبایت
به نیت اندیشیدن به هم نزدیک می شوند و
اخم می کنی!
به چه می اندیشی؟
وقتی درانتظاری،
وقتی غرقه ی نفرت به فکر انتقامی،
وقتی به دوباره عاشق شدن،شاید، نزدیکی؟
به چه می اندیشی؟
بیا ودست بردار!
از من بشنو
که تمام عمر را اندیشیده ام!
می پرسی کجای کار هستی ام؟
تو می دانی،
در نقطه ی صفر زندگی!
پس بیش از این نیاندیش!
تو کی می آیی؟
شنیده بودم می آیی!!پس کی؟
هوا بارانی است
وابرها دست از سر خورشید بر نمی دارند!
هر جا که خشک بوده و بی علف
سبز گشته است!
بهارخیلی وقت است آمده،
اما تو کی می آیی؟
متولد اردیبهشت ماه ؟
من خرداد را چشم در راهم!!
بیهوده!بیهوده!
اما شنیده ام این ماه
باران قاصدک از آسمان
می بارد.
دیگر هیچ پلی بر خیال ندارم!
واقعیت؟!
مگر از اول وجود داشت؟!
دیر زمانی ست دست دنیا از آرزوها کوتاه شده !
نمی دانستی؟!
امابقول آن شاعر*
" حتی نجیب بودن و ماندن ، محال نیست "
ولی من دیگر مرغ سعادت را در خواب مردمان نیز، نمی بینم!
اما تو بیا و
سبدت رااز هر آنچه آرزوست ، پر کن!
آرزو بر جوانان که عیب نیست!
همچنین شنیده ام...
گفتی کی می آیی؟
چه ؟
لبخند می زنی ؟
من هنوز همان آدم ساده و زودباور دیروزم!
باور نمی کنم که باورم نمی کنی !
سادگیم را امتحان کن!
من باور میکنم
توباور میکنی
او باور میکند
ماباور میکنیم
...
بس است دیگر
اینهمه باورکه در باور این دنیا نمی گنجد !!!
به من بگو،
تو کی می آیی؟
*اخوان ثالث

