اندر حکایت بهار زدگی من!
حقیقتش را بخواهید این روزها بسیار بهار زده شده ام!!
شاید بپرسید بهار زده دیگه چه صیغه ای است؟!
عرض میکنم!
بهار زدگی شامل مقادیر زیادی دلتنگی وافسردگی وبی حوصلگی است که در پایان با وفوران خشم ودر بهترین حالت گریه توام است.
شاید این موضوع ناشی از این باشد که در بهار متولد شده ام!شاید هم نه!
اما به هر صورت اینطوریست!
به هر حال خارج از پخش کردن پوستر های کاندیدای سبز! به جهت همکاری همه جانبه برای جلوگیری از رای آوردن کاندیدای سه رنگ!!در حالی که اصلا قصد شرکت در انتخابات را ندارم!!!!
قصد سفر دارم به یک نقطه دور که اعلام شده حداقل هفت ساعت راه هوایی دارد!
با اینکه عزیزانم با من دراین سفر همراهند اما باید اعتراف کنم که دلشوره عجیبی دارم!
ترس از غربت!
بار اولم نیست که این حس را تجربه میکنم اما تکرار هر بار این حس نا خوشایند برایم عجیب است!
اگرچه من یک جهان وطنم!اما باز هم یک ایرانیم و پر واضح است که ترک عادت موجب بیماریست!
با این وصف !
اگر خوش گذشت که امیدوارم این چنین باشد !جای تمام دوستان شفیق را خالی خواهم کرد واز خدا خواهم خواست که شما عزیزان را هم به آن نقطه زیبای دنیا بطلبد.شاید دمی در آسودگی آزادی نفسی تازه کنید!

