تبليغاتX
با تو حکایتی دگر - عسل بانو!

عسل بانو!

 


حال،

از تمامی رویاها، تنها ،
خواب دختر کی کوچک مانده ست،
که شباهتی  شگرف به دختری از تبار توران دارد!
حال که آسمان  می بارد،

هوا پر از شمیم

موهای این دخترک کوچک است !
که از هنگام تولد،

هنوز بوی عشق و باران و خاک می دهد!
حال،

مدام از پی نشانی او،
استکان چایم را  نگاه میکنم!
همیشه این چشم بی قرارم،
با انتظار و بدرقه باران آشنا بوده!
مدام این دل وامانده ی دردمند را ،
با باور بیهودگی عشق،
آشتی می دهم!
باید این ساده بداند،
وقتی دختر آفتاب، عسل  بانو می آید ،
دیگر به خانه ی خواب و خاطره، باز نخواهم گشت!

!! نوشته شده توسط پارمیس | 8:53 | یکشنبه بیستم مرداد 1387 •