با تو حکایتی دگر
من مینویسم!پس هستم!
تا تو بیایی!

صدای گام های صبح می اید!
دوباره آمدی و
کنار پنجره ی سحر،
روی گلبرگهای یاسمین،
شعری نوشتی و رفتی؟
این بار صدای قدم های تورا،
از پس پرده ی باران و شبنم شنیدم!
حال به اولین ستاره افق که میرسم،
میپرسم:
" آیا شاعر غزلپوش تو را
که هرشب ، عشق وانتظار،
در برگ های کهنه ی،
دفتر دل عاشقان تو می نوشت ،
دیده است!"
اما نه!
تو که نشانی شاهراه ستاره را به ما نداده ای!
پس چگونه در پی تو مدام،
از سیب و ستاره و روشنی قصرهای کاغذی بنویسیم؟
همیشه خداگفته ام،
هزار پروانه هم که بر برگهای دفتردلمان بچسبانیم!
بوی یاس واقاقیا ی خیال تو را نخواهد داد!
هیچ وقت بهار طلایی ما بدون تو
رویای روزآیینه وحیات را
نخواهد داشت! آقای من!
هیچ وقت خدا! نخواهد داشت،
تا تو بیایی!
!! نوشته شده توسط پارمیس
| 10:54 | شنبه بیست و ششم مرداد 1387
•


