با تو حکایتی دگر
من مینویسم!پس هستم!
نگاه کن!

برای خودم!
"بخاطر تمام دردهایی که تحمل میکنم وهیچ نمیگویم!"
آخر این نمی شود!
که من در پس پرده های بغض وگریه،
هر شب خدا تا صبح،
بوته کوچک شعری را نشا کنم
و تو آنسوی آسمان ستاره ها،
به خواب اقاقیا ویاسمین وشقایق بیایی!
دیگربه این کوره راه بی نام و نشان عاشقی کاری ندارم!
می خواهم بروم!
می خواهم بروم آن سوی دریا ها !
می خواهم به همان سرزمین سرخ لاله ها برگردم !
آنجا که باشم،
وقتی باران ببارد،
همان پس کوچه ی باریک بدون آفتاب،
به تنهایی تمام شعرهایم را کامل خواهدکرد!
هرگزبی خبرنبوده ام !
می دانم که دیگرنشانی از آن یادگاری کهنه وبی رنگ من نیست!
می دانم که تنها یاد واره ی خار آن گل سرخ،
در خیال درخت کوچه باغ خاطره ها باقی ست!
اما ببین !
گلبرگهای پر پر شقایق لای دفترم،
هنوز به سرخی همانروز دور دیدار است!
نگاه کن! می بینی؟!!
!! نوشته شده توسط پارمیس
| 9:53 | چهارشنبه سی ام مرداد 1387
•


